تبليغاتX
فراخوان
واکنشی در باره مسایل سیاسی و فرهنگی در افغانستان
به علت مشکلاتی ادرسم را تغیر دادم

ادرس جدیدام  این است

http://kawagharji.wordpress.com/

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاوه غرجی | 

دولت کرزی مشروعیت ندارد

 

کمتر از یک هفته دیگر به برگزاری دور دوم انتخابات در افغانستان مانده بود. حضور کم رنگ مردم درانتخابات دور اول به دلایل امنیتی و عدم شایستگی افراد نامزد شده و دلزدگی مردم از آنها به دلیل تقلب های زیادی که در جریان انتخابات رخ داد، انتخابات را به دور دوم کشاند. با ختم انتخابات پر تقلب درافغانستان، امریکا و تعدادی از کشورهای متحد آن از برگزاری موفقانه  انتخابات ابراز خوشحالی کردند و حتی احمدی نژاد که خود نیز از قماش حامد کرزی است بدون انتظار اعلام  نهایی نتایج آن نمایش مضحک، تبریکات صمیمانه ی خود را ابراز کرد.

 بعد از رو شدن تقلب های انتخاباتی،  اشخاص زیادی در کوشش آن بودند تا کرزی را راضی به تشکیل یک حکومت ائتلافی نماید و به سر و صدا پایان دهند. اما از آنجا که کرزی اخلاق ارباب منشانه دارد، راضی به تقسیم قدرت با دیگران نشد.  عجیب تر اینکه در اوایل نماینده سازمان ملل متحد در افغانستان حتی اعتقادی به تقلب در انتخابات نداشت و همین مساله موجب استعفا و یا اخراج معاون وی که اصرار به برگزاری انتخابات شفاف  داشت، گردید.

اما برخی از مردم افغانستان که با هزاران مشکلات و وجود نا امنی ها در انتخابات شرکت کرده بودند با اعتراضات بر حق خویش جامعه جهانی را وادار به برگزاری دور دوم انتخابات  نمود.  حامیان بین المللی کرزی باید بداند که اعتراض و مقاومت مردم در مقابل تقلب حامل پیامی  دیگری برای آنها و حکومت دست نشانده شان در افغانستان  نیز بود که در صورت برگزار نشدن انتخابات برای بار دوم، حکومت افغانستان از مشروعیت برخوردار نخواهد بود و پیامد های خشونت باری را به دنبال خواهد داشت.

قبل از برگزاری انتخابات، دستکاری و دزدی و تقلب، قابل پیش بینی بود. ولی راستش از دیدن نتایج انتخابات و حمایت نماینده سازمان ملل متحد شگفت زده شدم. شگفت زدگی من نه به خاطر دیدن کرزی بار دیگر در پست ریاست جمهوری که موجودیت اش باعث بی آبرویی مردم افغانستان است،  بلکه از بی احترامی سازمان ملل متحد که شور و شعور مردم افغانستان را به مسخره گرفت و اهمیتی برای آن قایل نگردید و آن تقلب گسترده را نادیده گرفت.

حضور تعداد کمی از مردم در انتخابات نشانه خواست اکثر مردم افغانستان برای شرکت در امور سیاسی کشور شان است. این خواست دیرینه تمام مردم افغانستان است. اما برگزاری یک انتخابات آزاد و عادلانه و دمکراتیک تنها زمانی ممکن است که افغانستان به عنوان یک کشور اشغال شده زیر چکمه های سربازان امریکایی و دیگر متحدین بین المللی و داخلی نباشد، قانون اساسی صریح و دمکراتیک و حذف پسوند اسلامی از نام کشور میسر می گردد. چون اسلام، همان طور که هر دین دیگر، اصولا با دمکراسی در تعارض قرار دارد. دین حقانیتی دارد که از متن کتاب مقدس برخاسته و کتاب مقدس هم از عالم بالا وحی شده در حالی که دموکراسی یعنی اداره ی کشور با نظر مردم.

برای برگزاری دور اول انتخابات ملیون ها دالر به مصرف رسید و به گفته مسئوولین کمیسیون مستقل انتخابات، تنها برای چاپ عکس و نام و نشان انتخاباتی هر نامزد در فورم های رای دهی  مبلغ سه ملیون دالر به مصرف رسیده است. حالا اگر ما به لیست اشخاص نامزد شده نگاه کنیم و گذشته های انها را ببینیم،  متوجه می شویم که تمام اینها خود به صد دالر نمی ارزند. اکثر اینها همان کسانی استند که بارها از طرف کمیسیون حقوق بشر و در اذهان مردم عامه به دزدی و قاچاق و آدم کشی شهرت دارند.

 نبودن معیار های درست در قانون اساسی افغانستان  و کمیسیون مستقل انتخابات در مورد مشارکت و حق کاندید شدن موجب شده است که هر لمپن و دزد با داشتن چهار نفر مسلح و یک فابریکه تولید مواد مخدر به میدان رقابت انتخاباتی وارد شود. نامزدی اکثر کاندیدان ریاست جمهوری و شورا های ولایتی  به خاطر پیدا نمودن مصونیت قانونی برای اعمال غیر قانونی شان است.

چاپ نمودن سی و شش ملیون برگه رای دهی در لندن و نه در افغانستان که صدها چاپخانه موجود است، موجب هدر رفتن بیشتر از پنجاه ملیون دالر گردیده است. در کنار هدر رفتن میلیون ها دالر، ده ها نفر دیگر به خاطر برگزاری انتخابات و شرکت در انتخابات در مناطق مختلف افغانستان  توسط برادران پاکستانی کرزی جان خود را از دست داده اند.

انصراف عبدالله از شرکت در دور دوم انتخابات با در نظر داشت خواست های منطقی و قانونی اش یگانه کار قابل ستایش او در طول عمر سیاسی اش به شمار خواهد رفت. هرچند در انتخابات هم کرزی و هم عبدالله تا توانستند در مناطق تحت نفوذ خود تقلب و دستکاری نمودند.

اقای کرزی با تقلب در انتخابات فکر می کرد که با افزایش فاصله بین آرای خود و رقیبان انتخاباتی اش می تواند مشروعیت دولت اش را نیز افزایش دهد اما او غافل از این است که مشروعیت یک دولت تنها در افزایش آمار و ارقام به دست نمی آید.

مردم تا هنوز پیروزی نودونه در صد صدام حسین دیکتاتور عراق و پیروزی حسنی مبارک درانتخابات بی رقیب مصر را به یاد دارند. این اشخاص نیز آرای بیشتری نسبت به کرزی داشتند اما در اذهان عامه مردم عراق و مصر و کشور های خارجی هیچگاه آن ارقام و آمار جدی گرفته نشد و دولت و انتخابات آنجا را مشروع ندانستند. در نظام های غیر مردم سالار و کاندید های ارباب منش چون کرزی به خاطر عدم اعتماد به  بی طرفی نهاد های ناظر و داور، درصدی آرا به هیچ وجه باعث مشروعیت آن دولت و نظام نخواهد بود. حالا کمیسیون انتخابات با استفاده از خلا های موجود در قانون اساسی افغانستان بار دیگر کرزی را به حیث رییس جمهور نا جمهور افغانستان انتصاب کرد. برای اکثر مردم افغانستان مساله فاصله آرای کرزی با دیگر رقیبان انتخاباتی اش  مهم نیست. برای مردم دیگر این مساله مثل روز روشن است که کرزی به خاطر رسیدن به این پست پا روی خون مردم خوشباور و ساده دل و جوانان پرشوری گذاشته که امید به آزادی و دمکراسی حقیقی داشتند و با خون خود و با از دست دادن انگشتان دست و گوش و بینی خود در انتخابات شرکت کردند. این مساله بدون شک پیامد های خطرناکی برای دولت و مردم افغانستان که از جانب تروریستان طالبی و یا برادران آقای کرزی از طرف دیگر تهدید می شوند، دارد و سازمان ملل متحد و جامعه جهانی نیز مسئوول نا امنی بیشتر در افغانستان خواهند بود.

در پایان شماری از دشواری های کار حامد کرزی را فهرست کرده ام:

1-    تقلب در انتخابات

2-    دست برد به قانون اساسی افغانستان و بی باوری به دمکراسی و انتخابات آزاد و عادلانه .

3-    یکی از شعار های حامد کرزی در انتخابات قبلی کوشش برای اوردن ثبات و امنیت در افغانستان بود. تمام دنیا شاهد است که وضعیت امنیتی در طول این چهار سال بد تر از بد شده است و درایجاد اکثر این نا امنی ها خود آقای کرزی و یا هم گماشته گانش دست داشته است.

4-    مبارزه با مواد مخدر یکی دیگری از شعار های انتخاباتی ایشان بود در حالیکه برادر ایشان  در تجارت مواد مخدر دست دارند.

5-    عدم مدیریت درست در ساختار سازی در ادارات مهم دولتی و برخورد های شخصی و فامیلی و سمتی به جای در نظر داشت تخصص.

6-    عدم ثبات در مدیریت. در طول این سالها همه شاهد بوده اند که اکثر پست های دولتی در افغانستان به شکلی به فروش می رسید. گاهی مواقع نیز مردم از دست گماشتگان آقای کرزی به تنگ می آمدند و او آن شخص را از آنجا برکنار و دوباره در جای دیگری مقرر می کردند.

7-    مشورت ناپذیری و بی توجهی به افکار و خرد جمعی

8-    تشدید مساله قوم گرایی در افغانستان و حمایت از کوچی ها برای راندن و آواره کردن مردم بومی منطقه در بهسود.

9-    بدتر شدن وضعیت آزادی بیان در افغانستان و تصویب قانون های طالبانی و شکنجه و آزار روزنامه نگاران.

10-                      ایجاد شکاف و فتنه انگیزی بین احزاب و شخصیت های جهادی و غیره که به شکلی اختیار دار امنیت عامه به حساب می روند و بدتر نمودن وضعیت امنیتی.

11-                      کوشش در جهت تمرکز بیشتر قدرت در دست خودش و امتیاز دهی های نا به جا.

12-                      تبدیل نمودن فرصت های طلایی که جامعه جهانی در اختیارافغانستان گذاشته بود به تهدید ها

13-                      گسترش فقر و بیکاری به خاطر عملکرد نادرست دولت در طی این سالها

14-                      بیشتر شدن رشوت خواری در ادارات دولتی

15-                      استفاده از پول و چوکی  برای جلب حمایت قومندانان و قاچاقبران مواد مخدر در انتخابات.

16-                      ......

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاوه غرجی | 

دمکراسی ، اسلام و حقوق بشر

دمکراسی و حقوق بشر یکی ازجنجالی ترین بحث ها در کشورهای اسلامی و دنیا  در طی تمام این سالها بوده ،که بعد از حمله یازده هم سپتامبر به اوج خود رسید. 

در دنیا حدود 50 کشور که اکثریت جمعیت ان را مسلمانان تشکیل می دهد، وجود دارد ، و نیم نگاهی به پس منظر فرهنگی و دینی این کشورها نشان دهنده حاکم بودن باور های دینی و اسلامی در ان است. توسل جستن این کشور ها به ایات قران و سنت های دینی موجب پسمانی انها در تمام عرصه های زندگی شده اند . سخنان اخیر خامنه ای  رهبر مذهبی ایران در مورد تدریس علوم انسانی در دانشگاه هاو تضاد انها با اموزش های دینی  خود گواه بر این مدعاست. این  اولین بار نیست که ما چنین سخنانی را از طرف یکی از مراجع مهم مذهبی می شنویم، بلکه چنین سخنانی بارها نه تنها در مورد علوم انسانی بلکه در مورد دمکراسی و دیگر ارزش های بشری گفته شده و گفته خواهد شد.

 ایات قران این ویژگی را دارند که تفسیر های گونه گون می پذیرند و تفسیرهایی که گاه کاملا متضاد با یکدیگرند و همین عدم شفافیت در قرآن موجب شده ست که مسلمانان هیچ تفسیری را قابل قبول ندانند.  انها از یک طرف اسلام را دین راستی و مروت وانسان دوستی می دانند وازطرف دیگر با اعلامیه حقوق بشر و دمکراسی مخالف اند. به همین دلیل بررسی و نقد و نظر انسان های چون خامنه ای  و .... شاید موجب این شود که  باز هم تعدادی دلیل های به ظاهر خرد پسند بیاورند و یا سخنان این اشخاص را به شکلی رد نمایند، گویا اینکه اسلام مخالف چنین نظرات است .

اگرچند انکار این که قران وسنت های اسلامی موجب پسمانی کشورهای اسلامی شده ،هیچگاه نمی تواند این حقیقت واضح را انکار نماید که کشور های اسلامی در چی وضعیتی فعلا  به سر می برند. 

قراراطلاعات منتشر شده  در گزارش "دمکراسی در قرن بیستم" در سال 2000 حاکی است که در طول یک قرن گذشته تعداد دولت های دمکراتیک از ابتدای قرن بیست میلادی، از صفر مطلق به ١٢٠ کشوردر انتهای قرن یعنی در سال 2000، رسیده است. این تعداد ٦٢ درصد کل دولتهای جهان را تشکیل می دهد که ٥٨ درصد جمعیت جهان نیز در این قلمروهای سیاسی زندگی می کنند.

 قرارتحقیقات آرندلیفارت در الگوی دمکراسی در بیست سال گذشته از36 کشوری که به سوی دمکراسی گام برداشته اند فقط پنج کشور در اسیا و افریقا قرار دارد که از این 5 کشور هیچ کدام انها کشور های اسلامی نبوده و یا هم مسلمانان در ان کشورها در اکثریت نبوده اند. یعنی از حدود پنجاه کشوری که در ان مسلمانان زندگی می کنند هیچ کدام انها رشدی در راه دمکراسی نداشته و ارزش های دمکراتیک و حقوق بشردر ان رعایت نمی شود.

تعدادی را گمان بر این ست که جهانی شدن اطلاعات و پیشرفت های فنی و رسانه ای موجب همگون شدن جهان خواهد شد و همان طوری که کوکالا در تمام جهان استفاده می شود این پیشرفت ها تمام زندگی انسانها را در تمام نقاط جهان تحت تاثیر قرار خواهد داد.  اما با نگاه به کشورهای اسلامی ما متوجه می شویم که سنت ها و دین و تفاوت های دینی تا چی حد خلاف این مدعا را ثابت می کند.

در دنیای که مزید های حقوق بشر و دمکراسی یک چیز جا افتاده به حساب می رود،هنوز کشور های اسلامی  با اموزش های غلت دینی ارزش خون یک انسان را با تعداد شتر محاسبه می کنند. این اموزش های دینی تا با ان حد پیش رفته و جا افتاده است که حالا تعداد زیادی از مردم مسلمان با دمکراسی سازگاری ندارند و اگراوضاع به همین شکل پیش برود دیگر نباید سوال کرد که ایا اسلام با دمکراسی سازگار است یا نه ،بلکه پرسید ایا مسلمانان با دمکراسی سازگاراستند یا نه؟

پرداختن به قوانین کشورهای مختلف اسلامی که برگرفته از آیه های قران و روایات های مختلف از محمد و خلفای بعد از او است، کار زیاد و صبر حضرت فیل می خواهد. به همین خاطر من چند ایه را به شکل نمونه از قران و یک ماده ای از اعلامیه حقوق بشر را اینجا می اورم . این می تواند خود مشتی از خروار باشد، که تا چی حد قوانین اسلامی و قران در تضاد با حقوق بشر و دمکراسی قرار دارد.

درماده هجده هم اعلامیه حقوق بشر امده است: " هر کس حق دارد که از آزادی فکر، وجدان و مذهب بهره مند شود. این حق متضمن آزادی تغیر مذهب یا عقیده و همچنین متضمن آزادی اظهار عقیده و ایمان می باشد و نیز شامل آزادی تعلیمات مذهبی و اجرای مراسم دینی است. هرکس می تواند از این حقوق منفردن یا مجتمعن به طور خصوصی یا به طور عمومی برخوردارباشد."

در این ماده ما متوجه می شویم که فکر و عقیده نه تنها باید مورد احترام باشد بلکه هرکس حق دارد عقیده و اندیشه اش را ابراز نماید. آزادی درداشتن عقیده بدون آزادی بیان چیزی بی معنای است . از طرف دیگرحق  تغیر عقیده یکی دیگری از اصل های همین ماده است . حالا ما چند ایه از قران می اوریم و توجه نماید:

با کسانی از اهل کتاب که به خدا و روز قیامت ایمان نمی اورند و چیزهایی را که خدا و پیامبرش حرام کرده است برخود حرام نمی کنند و دین حق را نمی پذیرند جنگ کنید، تا انگاه که به دست خود در عین مذلت جزیه بدهند.

وَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تُقْسِطُواْ فِي الْيَتَامَى فَانكِحُواْ مَا طَابَ لَكُم مِّنَ النِّسَاء مَثْنَى وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُواْ فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ ذَلِكَ أَدْنَى أَلاَّ تَعُولُواْ.

اگر شمارا بیم آن است که در کار یتیمان عدالت نورزید، از زنان هرچه شما را پسند افتد، دو دو و سه و سه و چهار، چهار به نکاح (نکاح در عربی یعنی سپوختن) در آورید. و اگر بیم آن دارید که به عدالت رفتار نکنید تنها یک زن بگیرید یا هرچه مالک آن شوید. این راهی بهتر است تا مرتکب ستم نشوید.

ای کسانی که ايمان آورده ايد ، در باره کشتگان بر شما قصاص مقرر شد :، آزاد در برابر آزاد و بنده در برابر بنده و زن در برابر زن پس هر کس که از جانب برادر خود عفو گردد بايد که با خشنودی از پی ادای خونبها رود وآن را به وجهی نيکو بدو پردازد اين حکم ، تخفيف و رحمتی است از جانب پروردگارتان و هر که از آن سر باز زند ، بهره او عذابی است دردآور [2.179] ای خردمندان ، شما را در قصاص کردن زندگی است باشد که پروا کنيد [2.178]

حالا وقتی چنین ایه های در قران وجود دارد و خود رهبران و روشنفکران دینی از مرتضی مطهری تا خمینی و تا قطب و... نیز اعتراف می کنند که اسلام با دمکراسی و حقوق بشر و حتی داده های علمی مخالف است بنا شکوه و شکایت از انفجار های  انتحاری و قتل و سنگسار و قطع دست و پا توسط طالبان و رژیم اسلامی ایران و دیگر کشورهای مسلمان ، در صورت که مسلمانان به قران اعتقاد دارند، کار درستی نیست.

سوره های احزاب از ایه 53 تا 55 و سوره نسا از 1 تا 35 و و سوره توبه و ابراهیم و انعام و رعد و اعراف و فاطر و نحل و یوسف و... مملو ازمواردی است که درتضاد با اعلامیه  حقوق بشر و دمکراسی قرار دارند.

وقتی در چشم یک طالب نگاه کنید متوجه می شوید که با چی ایمانی همین تعلیمات دینی را جامه عمل می پوشانند و همراه با ان هزاران خانواده را به سوگ مرگ عزیزان بی گناه شان می نشانند.

برای خدمت به دین و انسان، بهتر است مردم افغانستان بچه های شان را به مسجد نفرستند ودر غیر ان صورت روز دیگر بچه های خود را با همان واسکت های مملو از بمب خواهند دید وانهای که می خواهند از دین دفاع نمایند، بدانند که بهترن دفاع برایشان ان است که سکوت کنند.ارزش و اهمیت کتاب دینی در ان است که خوانده نشود و مورد بحث قرار نگیرند.

یاداشت:

ترجمه  ایه ها برگرفته شده از سایت رکسانا است.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاوه غرجی | 

مردم و انتخابات

انتخابات وشمارش آرا به پایان رسید.

انتخاباتی که در آن ازهمان اوایل کوچکترین امیدی به شفافیتش وجود نداشت،,و نتیجه آن  از قبل برای همه روشن بود، به اتمام رسیده است. حالا آقای کرزی به خاطر آماده نمودن ذهن مردم و تفاهم با دیگر دزدان و قاچاقبران مواد مخدر و آدم کشان جهادی، برای اعلام نتیجه تقلب هایش از همان روش قطره چکان استفاده می نماید و هر روز مقداری از نتیجه شمارش آرا را تحویل خبرنگاران می دهد تا جار بزنند و ذهن مردم را آماده پذیرش این واقعیت تلخ کنند.

پیش از آغاز مبارزات انتخاباتی، گذشته از نشریه های گروه های وابسته به جناح ها و شخصیت های جهادی، حتی آنهایی که داد از مستقل بودن می زدند، هر روز صفحات اول خود رادر این مورد پر می کردند و مردم را تشویق به شرکت دراین نمایش مضحک که به نام  انتخابات راه انداخته اند، می کردند. و حالا از تقلب و عدم شفافیت حرف می زنند. گویی آن موقع چشم هایشان را بسته بودند و نمی دیدند که اکثر این کاندیدان را کسانی تشکیل می دهند که سابقه آدم کشی دارند و نام متعفن شان مشام تاریخ را تا ابد می سوزاند.

کجاست آن خبرنگار، روشنفکر، جناح های مختلف سیاسی و به اصطلاح خودشان مدرن و دانشجویانی که تا دیروز مردم را تشویق به شرکت در این انتخابات می کردند و مردم با وجود آن همه تهدیدات امنیتی از طرف نوکران پاکستانی و.. با وجود بمب گذاری ها و حملات انتحاری رفتند و رای دادند، بیایند و از مردم معذرت بخواهند؟

شرکت در انتخابات افغانستان ، در کشوری که آدم کشان و قاچاقچیان مواد مخدر با بیشرمی تمام خود را کاندید می کنند و کوه و کوچه های شهر شهرش توسط نیروهای خارجی پر است نه تنها نمی تواند معنا داشته باشد بلکه مشروعیت دادن به همین قاچاقبران و آدم کشانی است که سالهاست مردم را به خاک و خون  کشیده و می کشند.

آنهایی که تا دیروز رفتن در پای صندوق های رای را تمرینی برای دمکراسی می دانستند و حالا نیز وجدان خود را با همین خیال می خواهند ارام کنند باید بدانند که نتیجه برگزاری چنین انتخابات ها نه تنها نمی تواند تمرینی برای دمکراسی  باشد بلکه بی اعتماد نمودن مردم برای شرکت در انتخابات و دمکراسی خواهد بود.

تحریم نمودن انتخابات نه به معنای نرفتن در پای صندوق های رای است بلکه افشا نمودن چهره های سیاسی  و جهادی که خود را برای این پست کاندید کرده اند و سابقه خدمت به این نظام را در پست های مهم دولتی دارند، می باشد. تحریم انتخابات اگر از جانب نشریات و ... که سازنده افکار عامه به حساب می رود، عملی می شد نه تنها خود به معنای  قدم برداشتن در راه دمکراسی به حساب می رفت بلکه نه گفتن و رسوا نمودن تمام این چهره های کاندید شده و اعتراض به سیاست های جهانخواری امریکا و سیاست های فریبکارانه متحدین اش به شمار می رفت.

تا زمانی که  مداخله کشورهای خارجی در مسایلی چون انتخابات وجود دارد ما هیچگاه نمی توانیم شاهد برگزاری یک انتخابات عادلانه در انجا باشیم وتا زمانی که قانون اساسی افغانستان در مورد انتخابات  وجمهوری افغانستان پسوند اسلامی را با خود داشته باشد، هر حرکتی به نام انتخابات و دمکراسی نمایش شرم اوری خواهد بود که اشتراک مردم در ان به معنای محکوم نمودن خود به دست خود است!

امیدوارم که این انتخابات تجربه ای باشد برای مردم افغانستان تا هیچگاه بار دیگردربودن این حکومت مزدور واین فاحشه های کاندید شده به پای صندوق های رای نروند و بدین شکل جانیان سالهای سیاه و قاچاقبران مواد مخدر را رسوا نمایند.

مردم افغانستان بعد از برنده شدن اوباما درانتخابات امریکا، امیدی زیادی در آوردن تغییرات مثبت چنان که خود نیز شعار می داد، بودند. اما حمایت پنهان امریکا از کرزی درانتخابات افغانستان مردم را باید متوجه این مسله نموده باشد که هیچ امیدی در اوردن تغیرات مثبت، از خارج را نباید داشته باشند.

انتقادهای فریبکارانه بعضی از مقامات امریکا از کرزی که بیشتر به راهنمایی های عاشقانه می ماند تعدادی را بر این گمان انداخته بود که امریکا از کرزی خسته شده ست و دنبال یک دست نشانده دیگری می گردد. پخش همین پروپاگندها توسط نشریات و این انتقاد ها و پیشنهاد ها  و ژست گرفتن های کرزی که گویا این بار یک کاندید مستقل و غیر وابسته است، خود کمکی بزرگی برایش درترسیم یک چهره دیگر، چهره مخالف امریکا برای جلب حمایت آن برادران مزدور پاکستانی وناراضی اش که هر روزه چند کیلو بمب را به خود می بندند و تعدادی زیادی از مردم بیگناه را به قتل می رسانند، بود.

از طرف دیگر جنگ درپاکستان اگرچند بیشتر به یک بازی از جانب دولت پاکستان به خاطر کسب حمایت های مالی می ماند اما دولت اوباما را متوجه نقص نگاهش به پاکستان به خاطر برکناری پرویز مشرف کرده بود و بنابر این برنده شدن یک شخص دیگر در انتخابات افغانستان و این که چی سرنوشتی درانتظار افغانستان خواهد بود، ذهن اوباما را به خود مشغول نموده و بقای کرزی را عمده ترین مورد برای کاهش نگرانی خود از بحرانی تر شدن وضعیت، و یا لاقل حفظ وضعیت کنونی می دانست و به همین دلیل از کرزی حمایت نمود.  اما به هر حال حمایت نمودن امریکا از کرزی و یا هر شخصی دیگری از این کاندیدان نمی توانست هیچ تغییری در آوردن یک وضعیت بهتر برای مردم در پی داشته باشد و مردم افغانستان، اگرخواهان زندگی بهتر استند ، خود باید این راه را با پاهای خود بروند.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاوه غرجی | 

انتخابات در افغانستان

مدت کمی به برگزاری دومین انتخابات ریاست جمهوری در افغانستان مانده است.  صفحات اول نشریات داخلی افغانستان همه روزه به  مطالبی در همین مورد اختصاص می یابند و از مردم می خواهند که در این انتخابات شرکت نمایند.  تلویزیون های وابسته به جناح های مختلف جهادی وتجاری و دیگر ارگان های خبری ، چون بی بی سی با پخش برنامه های تبلیغاتی پیرامون این انتخابات به فکرو رو ح مردم هجوم آورده اند، تا آنها را به پای صندوق های رای بکشانند و بدین طریق بار دیگر به نظام بی نظام افغانستان مشروعیت دهند.

انتخابات از ویژه گی های حکومت های متکی و باورمند به دمکراسی است. انتخابات دمکراتیک انتخاباتی است که در ان اراده مردم حاکم شود. دمکراسی امروز با اصول مندرج در اعلامیه حقوق بشر عجین شده است و اگر غیر از این باشد، انتخابات را نمی توان تجلی خواست های مردم دانست. کلمه  ی انتخابات معنای خاصی دارد و بار مفهومی ویژه یی را به مخاطب القا می کند.

 انتخابات يعنی شرکت آزادانه مردم در تعيين سرنوشت خود. ضمانت اجرای انتخابات، قانون برآمده از اراده مردم و حکومت قانون است. يعنی درست آنچه در استبداد دينی و در قانون اساسی جمهوری اسلامی و نظام درست شده توسط خارجی ها و رژیم قانونگریز و ارباب منش کرزی  با خودسری، تبعيض و امتیاز بخشی دلبخواه، جانشين شده و به نفی کامل حاکميت مردم منجر گرديده است. ساده ترین معنای انتخابات، انتخاب کردن است و وقتی نشریات دولتی و جناحی از مردم می خواهند که در انتخابات شرکت کنند و ما فهرست کاندیدان ریاست جمهوری را می بینیم ، شرکت کردن مردم خود به معنای مشروعیت بخشیدن به تمام جنگ های  چندین ساله افغانستان است که در آن هزاران انسان بیگناه کشته شده ومی شوند. اکثر کاندیدان انتخابات را کسانی تشکیل داده اند که یا به شکل مستقیم در جنگ های چند سال گذشته شرکت داشته اند ویا هم غیر مستقیم آتش بیار معرکه بوده اند. تعدادی از اینها از طرف کمیسیون حقوق بشر به نقض حقوق بشر متهم شده اند و به جای اینکه حالا در زندان باشند، بار دیگرخود را با بی شرمی تمام کاندید کرده اند.

پس درچنین شرایطی روشن است که این انتخابات نیز در فضای ازاد، مانند آنچه درکشورهای دمکراتیک، به هر اندازه ای که فراهم است، پیش نمی رود، بلکه در سایه وضعیتی پیش خواهد رفت که امنیت و آسایش وجود ندارد و تمام آزادی های سیاسی  و اجتماعی پایمال شده و ملیشه طالبی و جهادی و نیروهای خارجی کنترول تمامی گوشه و زوایای جامعه را در دست دارند. بنابرین حضور در انتخابات افغانستان با هر بهانه ای که باشد، معنایی جز تحقیر مردمی که سالهاست توسط همین چهره های کاندید شده و احزاب مختلف اسلامی و تبارگرای شان صورت گرفته، نمی تواند داشته باشد. ناکار آمدی دولت اقای کرزی در طی این چندین سال حکومت با پشتوانه نیروهای خارجی و با همدستی چند کاندید مطرح و سرشناس مانند عبدالله عبدالله ، اشرف غنی احمد زی و....، مسأله یی بی نیاز از حل و توضیح. بنابرین مردم افغانستان باید بدانند که هیچ امیدی در آوردن وضعیت بهتر، با سپری شدن انتخابات و برنده شدن هر یکی از این کاندیدان وجود ندارد بلکه تنها راه بیرون رفت از این گرداب، مبارزه به خاطر کسب حق تعیین سرنوشت خود با آرمانی مشخص و مردمگرا است.

نتیجه این انتخابات نیز برجسته کردن و تشدید قومگرایی و سنتگرایی بیشتر و تلاش برای ابدی کردن این معضله به مثابه یک پدیده طبیعی در عرصه سیاسی است و مشروعیت دادن به حکومت غیرمردمی که تأمین کننده برنامه ها و پروژه های فرا منطقه یی است، می باشد.

شاید اگر تشویق به شركت در انتخابات فقط از دهان رژیمی بیرون می آمد كه با بی اعتمادی، نارضایتی و یا نفرت اكثریت اهالی روبروست، افشای این سیاست و نتایج ویران كننده اش ساده بود. اما جامعه، فراخوان شركت در انتخابات را به زبان های مختلف می شنود. قشرها و طبقات تحت ستم و تبعیض، كسانی را می بینند كه با انواع استدلال ها و توجیهات، روزنه های امیدبخشی را از دل همین كارزارهای انتخاباتی به آنان نشان می دهند.

این توجیه گران، چه كسانی هستند؟

عمده ترین گروه آنان- نیروهای خارج از حكومت اما نزدیك به محافل قدرتند كه امید و نقشه سهم بردن از قدرت سیاسی را در سر می پرورانند. اینان زمانی كه شرایط سیاسی داخلی و بین المللی را برای تحقق امیدهایشان مساعد ببینند، فعالانه تر در میدان ظاهر می شوند و شجاعانه تر نقشه هایشان را پی می گیرند. و زمانی كه اوضاع را تیره و تار تشخیص دهند، سكوت و صبر و انتظار و نق زدن های كم اثر را پیشه می كنند. این ها، همان قشرهایی هستند كه در نظام موجود علیرغم محدودیت های معین، منافع معینی هم دارند. در واقع، بخشی از همان قومندان ها و قلم بدستانی استند  كه دستشان از مواضع انحصاری و ممتاز در اقتصاد و سیاست كوتاه مانده است.

 متاسفانه در این نظام بی نظام و و دست نشانده  که منافع جناحی و قومی نیز در آن نقش اساسی بازی می کند، استفاده ی ابزاری از هنرمندان، روشنفکران، نیروهای اجتماعی تحت ستم و تبعیض، مدیون کردن آنها به جناح خود، دادن امتیازاتی موقتی در برابر طلب کردن پشتیبانی و تبلیغ برای آن جناح، به یک اصل بدل شده است.

انتقاد تعداد زیادی از این چهره های کاندید شده  از دولت کرزی نه اینکه نشانه دلسوزی از طرف این چهره ها باشد بلکه نشان دهنده مسولیت گریزی انها می باشد. مردم شاهدند که اکثر این منتقدینی که رادیو ها و نشریات و تلویزیون ها را در اختیار دارند، همان کسانی استند که هر یک به نوبت در طی این چندین سال به اشکال مختلف و در پست های مهم دولتی کار می کردند و تعجب آور است که حالا به دلسوزان سینه چاک مردم  و منتقدین سر سخت نظام بدل شده اند.

رویکرد انتخابات از میان بد و بدتر به بقای نظامی یاری می رساند که بد و بدتر دو بال مکمل همیشه گی آن است. هیچ فرقی بین اقای کرزی و عبدالله عبدالله و اشرف غنی احمد زی و تعداد دیگری از کاندیدان وجود ندارد. وابسته گی اکثر انها به کشورهای خارجی و یا سازمان های استخباراتی آن کشورها جای شک نیست.

اینکه تعداد زیادی از مردم افغانستان به خاطر جنگ های همین جناح ها و اشخاص نتوانسته اند، درس بخوانند حرفی ندارد اما به جای آن، مردم افغانستان تجربه حکومت های مختلفی را در طی این چندین سال داشته اند. من واقعا معتقدم که مردم ما به سطحی استند که نیاز به استدلال کردن برای اثبات لزوم آزادی اندیشه و حقوق بشر و قانون طلبی و مزایای مردم سالاری برای بهتر زیستن نیست. تنها کافی است که برای رسیدن به این هدف ها، به سازمان دادن نیروهای متفرق موجود پرداخته شود. اگر نیروهای واپسگرا و کشورهای خارجی مسئوول عقب ماندگی و بدبختی ما هستند، اگر حکومت مافیایی و تجاران مواد مخدر فعلا اختیار داران امنیت عامه به حساب می روند ، پس مسئوولیت و خلاقیت خود ما کجا است؟ مشکل ما فعلا این است که ما نمی خواهیم خود مان را مسئوول کارها و گفتار ها و نوشتارهای خود بدانیم و با گفتن اینکه سنت ها و کشورهای خارجی و ... این بلا را بر سر ما آورده، چیزی جز بهانه تراشی و مسئوولیت گریزی نمی تواند باشد. اگر  نپذیریم که خود مسئوول سرنوشت خود هستیم، هیچگاه مشکل ما حل نخواهد شد. تصور میکنم راز مسئوولیت پذیری در سرنوشتی که داریم، می تواند مبنای مناسبی برای سرنوشت سازی ملت ما گردد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاوه غرجی | 

فرار از دشواری 

وقتی در افغانستان با مشکلی برمی خوریم، چی می کنیم؟

معمول ترین برخورد این است که از کنار مشکل رد می شویم تا بعدها، اگر فرصت و حوصله و مهمتر از همه استطاعتی بود، برگردیم و آن مشکل را حل کنیم. حتی زحمت مطالعه و درک مشکل را به خود نمی دهیم. من وقتی در سیزده سالگی شروع کردم به دود کردن سگرت، پدرم گفت: تصور کن، روزانه چقدر پولت صرف سگرت می شود. همین پول را می توانی چیزی بخری و بخوری.

البته من از او ممنون هستم که مثل همیشه به لت و کوبم نپرداخت. فقط زیان سگرت دود کردن را از بعد اقتصادی برایم گوشزد کرد و تصور کرد وظیفه ی پدری را انجام داده است. دیگر به این موضوع برنگشت. من هم که آن روزها کارپردرآمدی را شروع کرده بودم و خودم پول داشتم، ارزشی به این نصیحت پدرانه قایل نشدم. پول سگرت را- من که پسری باهوشی هستم، همیشه می توانم داشته باشم.

وقتی با معلم نگران مکتبم در صنف نهم اختلاف پیدا کردیم، یگانه راه حلی که او یافت، لت و کوب من در حضور همصنفانم بود. او به این نمی اندیشید که شخصیتم را نابود می کند. و من راهی دیگر نمی دیدم جز این که آن مکتب را بگذارم و به مکتبی بروم که کسی مرا نمی شناسد. من در دوازده سال درس خواندن 5 بار ناگزیر شدم به جایی بروم که کسی مرا نمی شناخت. 12 سال مکتب به من نیاموخت تا دشواری را حل کنم، مکتب فقط به من آموخت که از دشواری بگریزم.

بنابر این تعجب آمیز نیست که من دو راه حل را همیشه به کار می گیرم: یا از دشواری فرار می کنم و یا به فکر نابود کردن جسمی و یا روانی کس یا کسانی می اندیشم که تصور می کنم در بروز مشکل مقصر هستند.

حالا من شده ام قاضی در دادگاه ابتدایی بلخ. برای من دوسیه ی جوانی را آوردند که مقاله یی را از انترنت گرفته، خوانده و به دوستانش داده است. این مقاله کفرآمیز است. در آن، قدسیت کلام خداوند زیر سوال برده شده است. در آن با استناد به آیات قرآن کریم چنین استدلال شده که اسلام ضد برابری زن و مرد است. من از آنجا که برخورد با مشکل را نیاموخته ام، فقط یک راه حل دارم: نابود کردن کسی که چنین کفرآمیز می اندیشد. من استطاعت پاسخ گفتن به پرسش هایی را که آن جوان چاپ کرده، ندارم. هیچ کسی که مؤمن به کتاب الهی باشد این توانایی را ندارد. این جوان پرسش ها را از زاویه یی مطرح می کند که برای دین پذیرفتنی نیست. اصلاً دین کاری به حقوق بشر ندارد. این دنیا برای عبادت است نه برخورداری از حقوق بشر خود ساخته. حقوق آنانی که درست عبادت می کنند در آن دنیا از طرف خداوند داده می شود. هرچند من خودم آن دنیا را ندیده ام. اما آیا می توانم به قول خداوند و به نعمت هایی که به من وعده داده شده، باور نکنم؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاوه غرجی | 

دموکراسی و اصولاً هر ایزمِ دیگری در افغانستان چون سمارقی پس از باران سربلند کرده است. نه ریشه دارد و نه هم کسی در پی ریشه دار ساختن آن یا آنها بوده است. اخوانیتِ ما، کاربن پیپر گزاری از روی فرمایش های سید قطب و اخوانش بود در یک جهت و در نوعی بازگشتِ به خویشتنِ رمانتیکِ شریعتی در جهتِ دیگر. و از آنجا که کاربن پیپرهایِ ما نیز مانندِ تمامِ چیزهایی دیگری که ما افغانها احیاناً تولید کرده ایم، از کیفیتِ خوبی برخوردار نبوده و نیست، اخوانیت ما سر از گریبانِ گلبدین، ملاعمر و سیاف و احمد شاه مسعود و محقق و محسنی و.... برمی آورد. به همین گونه است که ملی گرایی وقتی از کاربنِ پیپرِ افغانی می گذرد، در سیمایِ خشن افغان ملت و روستار تره کی و اسماعیل یون تجلی می یابد و دادخواهی و برابری طلبی قومی با داشتنِ اگر نگوییم تجربه، دستِ کم باخبری از نهضت های ضد اپارتاید و... به استفراغیاتِ لطیف پدرام و حفیظ منصور کاهش می یابد. مارکسیزمی که پس از کاربن پیپرِ حزب توده و... به کابل می رسد، لباس خلق و پرچم می پوشد و امروز برای دموکرات شدن هم کافیست لنگی را به نکتایی تبدیل کرد و ریش را تراشید.

2.  ما مردمی هستیم که به صورتِ پتالوژیکی از اندیشیدن متنفریم.  با اندیشیدن مناسبات دیپلوماتیک نداریم. چه رسد به خوب یا بدش. نوعی فریفتگی بچگانه به محضِ آشنا شدن با ایزمی که تا هنوز از آن اطلاع نداشته ایم- قرارِ معمول همیشه و هر ایزمی حتی برای تحصیلکرده هایِ ما نیز جاذبه ی تازگی دارد- از ما بروز می کند. با خواندن طلا در مس منتقد می شویم، با شنیدن نام پیکاسو نقاش، با نقدی که فلان مترجم ایرانی از جان لاک یا پوپر کرده می شویم دموکرات و پسامدرن... هر ایزمی که ما دهه ها بعد از تولدش از راه ترجمه هایِ خدا می داندِ ایرانی ها با خبر می شویم، برای ما درخشش کور کننده دارد.

3.  در کنار این خامی، ما در بی وفایی به ایزم ها و اندیشه ها خیلی پخته ایم. آنچه رفتارِ ما افغانها را هدایت می کند، اندیشه یا اعتقاد نیست، بلکه غریزه ی بقا است و به همین لحاظ است که نباید بر ما سخت گرفت. چون فرصت و زمینه و مهمتر از همه ظرفیتِ اندیشیدن برایِ پس فردا را همیشه ی خدا کم داریم. هولناک ترین جنایت ها در افغانستان به نام دینی صورت گرفته که مدعی مسالمت جویی و برادری اگر نه تمام انسانها، دست کم مسلمان ها هست. کمونیست هایی که تا دیروز از برابری حقوق، آزادی بیان و تقسیم ثروت گلوپاره می کردند، در فردای روز به قدرت رسیدنِ شان، حقِ زندگی را برای دگراندیشان امتیازی غیرِ قابلِ چشم پوشی انگاشتند و زندانها را از دگراندیشان- اتفاق افتاده که به جرم هایی مانند نماز خواندن- انباشتند.

این سلسله را ادامه خواهیم داد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاوه غرجی | 

ائتلاف های چند روز گذشته و انتخابات

 درافغانستان

در حالیکه مدت نه چندان زیادی به آغاز انتخابات در افغانستان مانده است و در اکثر ولایات به دلایل امنیتی پروسه ثبت نام تکمیل نشده اما ائتلاف ها بین احزاب و اشخاص مختلف و حتی تبلیغات انتخاباتی را بعضی از کاندیدان شروع نموده اند.

صرف نظر نمودن تعدادی از اشخاصی مانند جلالی و ... ازشرکت در انتخابات  و ائتلاف های چند روز گذشته محقق و دوستم و فهیم با کرزی، او را در موقعیت برتر از دیگر کاندیدان در انتخابات ریاست جمهوری قرار داده است.

از طرف دیگر جنگ در پاکستان اگر چه بیشتربه یک بازی از جانب دولت پاکستان می ماند،اما دولت اوباما را متوجه نقص نگاه امریکا به پاکستان به خاطر برکناری پرویز مشرف و پیروزی آصف علی زرداری در انتخابات سال گذشته ی پاکستان نموده است. طالبان در این کشور بعد از پیروزی اصف زرداری به دست آورد های عظیمی رسیده اند. این دست اورد ها تا به حدی بوده است که فرمانده نظامی امریکا در خاور میانه پیش بینی کرده بود که اگر امریکا و پاکستان موضع مشترکی را روی دست نگیرند، دولت پاکستان به چنگال طالبان سقوط خواهد کرد.

بنا براین در صورت برنده شدن یک چهره دیگر در انتخابات افغانستان چی سرنوشتی در انتظار این کشور خواهد بود، سوالیست که ذهن اوباما را  به خود مشغول نموده و امکان دارد کاندیدان و دیگر اشخاص با نفوذ را تحت فشار قرار دهد تا در این انتخابات تقلبی که اگر آن هم برگذار شود به نفع کرزی بگذرند و بقای کرزی عمده ترین مورد برای کاهش نگرانی اوباما از بحرانی تر شدن وضعیت افغانستان و یا لاقل حفظ وضعیت کنونی باشد.

مدت زیادی تا زمان برگذاری انتخابات نمانده است اما در تعداد زیادی از ولایات ثبت نام برای رای دهی تا هنوز آغاز نشده است. تعداد زیادی از ولسوالی ها در دست طالبان است و امکان دارد تا سه ماه دیگر وضعیت در اکثر ولایات نسبتا ارام نیز به نا امنی کشیده شود. بنا امکان برگذاری انتخابات در زمان تعیین شده خیلی کم به نظر می رسد و امکان دارد کرزی با چنین ائتلاف ها و رشوه ها از پول مواد مخدرخود و برادرش ، تعدادی دیگری از قومندانان رانیز با خود همرا نموده و به بهانه مساعد نبودن شرایط برای برگذاری انتخابات در یک لوی جرگه و یا دیگر جرگه جرگه های که در افغانستان کم هم نیست خود را برای 5 سال دیگر رئیس جمهور انتخاب کند و یا هم انتخاباتی برگذار شود که هیچ کدام از معیار های یک انتخابات را نداشته باشد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاوه غرجی | 

شاهنامه فردوسی و الیاد همر

تفاوت دنیای شرق وغرب

بنا های آباد گردد خراب            زباران و ازتابش آفتاب

پی افکندم از نظم کاخ بلند            که ازباد وباران نیابد گزند

        سقراط: "شعر فلسفی ترازتاریخ است و تراژیدی های یونانی بیشتر ازفلسفه به زایش فکرعلمی کمک کرده اند".

 

زمانی که در کلاس هشتم مکتب درس می خواندم ، داستانی کوتاهی از اسب چوبی تروا در کتاب ادبیات یا تاریخ ما بود که، خیلی از آن خوشم آمد. در شب ها و روزهای زمستان دراز و سکوت جاغوری ، پیرمرد ها و بعضی جوانان و نوجوانان در مسجد جمع می شدند و شاهنامه و ورقه و گلشاه ویوسف زلیخا می خواندند و من هم گاهی در جمع آنها می رفتم و از شنیدن آن لذت می بردم. یادم می اید مردی بود به نام مختار که اکثر مواقع شعرهای شاهنامه را او می خواند و تفسیر می کرد و حالا هر وقت یادم می اید حس لذت می کنم. ساده گی زندگی در جاغوری ، پشت هزاران کوه و اب و هوای پاک به زبان او همان ساده گی و شیرینی را داده بود. حالا وقتی جنگ ایران و توران را می خواندم به یاد او افتیدم و دیدم که اکثر چیزهای که او می گفت اصلا در شاهنامه وجود ندارد ولی این ذهن ساده و زیبائی او بوده که از یک شعر ده ها توصیف و تفسیر می ساخت و برای شور بخشیدن به آن جمع برای ما می گفت.

 دراین مدتی که در اروپا زندذگی می کنم متوجه این نکته شده ام که حتی  ذهن یک پیرمرد اروپائی نمی تواند به اندازه ذهن یک کودک افغانی خیال پرداز و تصویر ساز باشد.  

چند هفته قبل فلم تروا را از تلویزیون می دیدم . به دنبال آن  داستان های الیاد را از کتابخانه گرفتم و خواندم و آن داستان ها مرا به یاد شاهنامه انداخت که عجب بهم شبیه اند.

شاهنامه و الیاد

می دانم سالهای سرودن این دو حماسه خیلی از هم فاصله دارند اما نقش و تاثیر این دو در تاریخ شرق و غرب و جایگاه فردوسی و همر در بین مردم ، توصیف های هر دو از جنگ و صلح وزیبائی و زشتی ، رویین تنی چون اکیلوس در آنجا و اسفندیاری در اینجا ، اکیلوس که جز به نام به چیز دیگر نمی اندیشد در انجا و رستم در اینجا که او نبز نام را از هر چیز برتر می شمارد و این را در زمان رویاروی با اسفندیار می شود به خوبی دید، زیبا روئی چون هلن در آنجا که ظاهرا جنگ به خاطر او اغاز می شود و سیاوش در اینجا .....تمام این ها  آنقدر به هم شبیه است که انسان را به این فکر می اندازد که چگونه  این دو انسان که جهان بینی متفاوتی دارند و در سالهای مختلفی از هم زندگی کرده اند و و با هم هیچگونه اشنائی هم نداشته اند چنین با هم شبیه باشند؟

الیاد در زمانی سروده می شود که یونانیان در پراگندگی و سر درگمی زندگی می کنند و اتحاد از بین شان رفته است و شاهنامه در زمانی سروده می شود که سوسمار خوران عرب غیر ازنژاد خود را عجم یعنی کسی که لکنت زبان دارد می خوانند، سروده شده. بی جهت نیست که فردوسی می گوید:

بسی رنج بردم در این سال سی             عجم زنده کردم بدین پارسی

همان طور که الیاد همر در اتحاد و زنده نگهداشتن و دادن غرور به یونانیان نقش بزرگی داشته و خوانندگان دوره گرد از شهری به شهری و خانه ای به خانه می رفتند و آن سرود ها را می خواندند و مردم را سرگرم می کردند  به همان شکل شاهنامه فردوسی در بین فارسی زبانان از دستی به دستی می شد و می شود و در مسجد و قهوه خانه شب های سرد زمستان را گرم می کند.

در هر دو کتاب دو حادثه موجب جنگ می شود. در هر دو کتاب یک پادشاه وجود دارد که با هم مشابهت های اخلاقی  زیادی دارند" کاووس و کیخسرو و آگاممنون. جهان پهلوان رستم در شاهنامه و اکیلوس در انجا، نستور به عنوان پیر قوم در انجا و زال در اینجا و زن در هر دو ماجرا نقش عمده دارند. هلن از یک کشور و سودابه از کشور دیگر و هر دو یک رویین تن دارد، اسفندیار در اینجا و اکیلوس در آنجا.

تمام این چیزها در این دو کتاب در عین حال که با هم مشابه اند ، تفاوت های زیادی نیز دارند. دلایل جنگ ها و حادثه ها  در شاهنامه بیشتر به خاطر گرفتن خون و جنگ بین حق و نا حق است در حالیکه در الیاد بیشتر به خاطر زن و کنیز و غنایم است. دنیای شاهنامه بیشتر دنیای انسانی و جوان مردی است و در ان از بستن یک جسد، پشت ارابه اسب خبری نیست و در سراسر شاهنامه کوچکترین توهینی به شخصیت انسانی دیده نمی شود و این برعکس الیاد می باشد.

این تفاوت ها را در جهان بینی این دو تمدن نیز می شود دید. پهلوانان شاهنامه به یک خدا واحد معتقدند  درحالیکه پهلوانان الیاد به چند خدا همزمان که هر کدام از آنها را باید با رشوه راضی نگهداشت.

 سه روز قبل وقتی با دوست نقاش و خوشنویسم ، جواد مونس درانترنت حرف می زدم شعری را برایم خواند که چندین بار از کسانی دیگری نیز شنیده بودم.

زن و اژده ها هر دو در خاک به             جهان پاک از این هر دو ناپاک به

چندین نفر این شعر برای نشان دادن این که فردوسی انسان زن ستیزی بوده و زنان را تحقیر نموده برایم برای نمونه خوانده اند. من می دانم مونس عزیز چنین قصدی را نداشت ولی بی جا نخواهد بود که اگر کسی دیگری چنین نظری در مورد فردوسی داشته باشد و این نوشته را بخواند، می خواهم برایش یک نکته را بنویسم که اظهار نظر های که در شاهنامه در مورد زن شده است به دو نوع است: یا این سخن شخص فردوسی است و یا هم از زبان قهرمانان ابراز شده. مثلا وقتی رستم در مورد سودابه حرف می زند و یا هنگامی که اسفندیار با مادرش کتایون ناراحتی می کند. این ها اظهار نظر های موضعی است و حکم عام ندارد. تنها زنی که در شاهنامه مورد نفی قرار گرفته و توهین شده سودابه است و به جا هم است. رستم بعد از شنیدن قتل سیاوش می گوید:

کسی کو بود مهتر انجمن                     کفن بهتر او را ز فرمان زن

سیاوش زگفتارزن شد به باد                 خجسته زنی کاوزمادر نزاد

در این بیت روی سخن رستم تنها به سودابه نیست بلکه کاووس هم است. هر دو را تحقیر می کند و اگر از این چند بیت گزنده بگذریم در تمام ادبیات جهان آنقدر توصیفی که از زن در شاهنامه شده در هیچ شاهکار دیگری نمی توان یافت. در کدام شاهکار جهان زنانی چون سیندخت یا رودابه ی جریره یا فرنگیس ، تهمینه یا گردافرید یا منیژه می توان یافت؟ اینها تماما نمونه زنانی استند که در تمام دنیا برای یک زن نمونه آرزو شده است. توصیفی چون موهای همچون کمند و ابروان همچون کمان و.... در عین حال که نشان دهنده روحیه جنگاوری است صفتی برای توصیف زنان نیز است. خلاصه انقدر توصیف از زنان در شاهنامه زیاد است که وقتی تظاهرات زنان را در کابل به خاطر حمایت از قانون جدید شیعیان که به مردان اجازه می دهد به زنان شان هر موقع و در هر جا که دل شان خواست تجاوز و سکس کند دیدم، حیف ام از این همه توصیف آمد.

)فاحشه ای گفته است: از تنها چیزی که در زندگی نمی ترسم تجاوز جنسی است>

به هر حال امیدوارم که یک روز یک کسی پیدا شود که حال و حوصله ان را داشته باشد که در مورد شاهنامه و الیاد یک تحقیق مفصل انجام دهد و از دوستان ایرانی هم خواهشمندم که این همه شاهنامه را ایرانی ایرانی نسازند بلکه اولا زبان مربوط یک جغرافیای خاصی نمی شود و دوما قهرمان شاهنامه که شاه ساز و شاه بر انداز هم می توانست باشد از افغانستان ، رستم زابل است.

نمونه از مشابهت ها در شاهنامه و الیاد

اکیلوس از قهرمانی هایش می گوید:

من سراسر زندگی ام را در جنگ به سر برده ام. چون پرندگانی که قوت برای جوجه های نورس خود می آورند و خود را از آن محروم می دارند، من نیز چی شبهای بی خواب را که گذرانده ام. یک دم باز نایستادم در جنگیدن بر ضد مردانی تا زنان شان را بگیرم. دوازده شهر به کمک کشتی و یازده شهر بر خشکی ویران کردم. همه این ها در سرزمین آبادان تروا، و غنیمت های بسیار از آن ها به دست آوردم و جمله را در اختیار آگاممنون پسر اتره گذاردم.... عجیب انکه انچه به شاهان و سرداران دیگر داده است در دست شان مانده و تنها منم در میان که سهم مرا از من گرفته و زن عزیزم را از من ربوده که او در بغلش می خوابد و...

سخنان رستم هنگام رویاروئی  با اسفندیار:

زمین را سراسر همه گشته ام            بسی شاه بیدادگر کشته ام

چو من برگذشتم زجیحون براب       زتوران به چین آمد افراسیاب

زکاووس در جنگ هاماوران           به تنها برفتم به مازندران

همی از پی شاه فرزند را                بکشتم دلیر خردمند را

که گردی چو سهراب هرگز نبود       به زور و به مردی ورزم ازمود

همی پهلوان بودم اندر جهان              یکی بود با اشکارم نهان

این دو پهلوان در حرف و تصویر پردازی  مثل هم اند اما تنها در هدف بزرگترین تفاوت ها را دارند.

یا مثلا پاریس و رهام

پاریس که مسبب جنگ است و هلن را ربوده پیشنهاد جنگ تن به تن را به منلاس شوهر هلن می دهد و برنده این نبرد هر کی شد ، هلن از او می شود. پاریس وقتی می بیند که نمی تواند در مقابل منلاس مقاومت کند فرار می کند و هکتور برادرش او را سرزنش می کند :

دیوانه زنان، نظرباز، بیکاره ، ای کاش پیش از آنکه داماد شوی با هلن، مرده بودی، ظاهر زیبا داری، نه نیرو داری و نه دلاوری.... سرود سوم

رستم ، رهام پسر گودرز را وقتی در جنگ هماون وقتی از نبرد اشکبوس فرار می کند سرزنش می کند:

چو رهام گشت ازکشانی ستوه

بپیچید ازاوروی و شد سوی کوه

ز قلب سپاه اندر اشفت طوس

بزداسپ کاید به جنگ اشکبوس

تهمتن بر اشفت و با طوس گفت

که رهام را جام باده ست جفت

به می در همی تیغ بازی کند

میان یلان سرفرازی کند

کجا شد کنون روی چون سند روس

سواری بود کمتر از اشکبوس؟

تو قلب سپه را به ایین بدار

من اکنون پیاده کنم کار زار

هلن و منیژه

ربودن هلن توسط پاریس یادآور ماجرای بیژن و منیژه می شود.

1 – هر دو زن از کشوررقیب هستند.

2- هر دو ربوده می شوند ولی در شاهنامه این زن است که مرد را با خود می برد

 3- نیرنگ و فریب در هر دو وجود دارد. و جنگ نتیجه آن است....

مشاجره بین شاه و اکیلوس شباهت زیادی بین مشاجره بین کاووس و رستم دارد.

اکیلوس به آگاممنون می گوید:

مرد گرانبار از بی شرمی، سود جو، سگ پوزه، ترسو....

کاووس بر رستم خشم می گیرد که چرا دیر به درگاه آمده و به گیو فرمان می دهد:

که رستم که باشد که فرمان من

کند سست و پیچد ز پیمان من؟

بگیر و ببر زنده بر دار کن

وزو نیز با من مگردان سخن

رستم به جواب شاه می گوید:

تهمتن بر اشفت با شهریار

که چندین مدار آتش اندر کنار

همه کارت از یکدیگر بدترست

تو را شهریاری نه اندر خورست

به درشد به خشم، اندرآمد به رخش

منم-گفت- شیراوژن تاجبخش

چه خشم اورد؟ شاه کاوس کیست؟

چرا دست یازد به من؟ طوس کیست؟

زمین بنده و رخش گاه من است

نگین گرز و مغفر؛ کلاه من است

شب تیره از تیغ رخشان کنم

به آوردگاه برسرافشان کنم

که ازاد زادم، نه من بنده ام

یکی بنده ای افریننده ام

تفاوت های شاهنامه با الیاد

اهداف جنگ ها  و شیوه برخورد با رقیب از پا افتیده، سلاح های استفاده شده و ....

ولی در مجموع هر خواننده ی با خواندن شاهنامه و الیاد متوجه این نکته می شود که دنیا شرق برتر از دنیا غرب بوده و به کرامت انسانی و حق احترام قایل بوده اند و این برعکس دنیای الیاد است که هر کی زور دارد ، حق هم ازاوست.

 

......

امیدوارم که کسی علاقه مند به خواندن این دو اثر، با هم شده باشد... و اگر تنبلی چند روزی از من غفلت کرد ،امیدوارم  که  نه اینگونه بلکه بتوانم به صورت بهتردراین باره بنویسم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاوه غرجی | 

گابریل گارسیامارکز وپاییز پدرسالار

رمان هرزمان و هرجا

پاییز پدر سالار بدون شک شاهکاری است از تصورات ملموس مارکز از جهان آن زمان و این زمانی که ما در آن زندگی می کنیم. پاییز پدر سالار در سالهای 1968 تا 1975 نوشته شده و آن را می توان مکمل صد سال تنهائی یا آخرین رمان کلاسیک آن سالها دانست. زمان   و مکان در این رمان وجود خود را از دست می دهد و وجود ندارد چون اتفاقات طوری است که می تواند در هر گوشه این جهان و در هر زمانی رخ دهد.

پاییز پدر سالار رمانی است در مورد حاکم و دیکتاتوری مطلق العنان بیسواد ،که ابتدا مردم کشورش او را به دیده مسیح نجات دهنده می بینند. او مثل یک رویا بین مردم دهاتی و شهر و بازار حاظر می شود و با ازادی کامل بدون محافظ و بدون واهمه با دوستان اش قدم می زند ولی بعد ها با اعمال بی رویه قانون دیکتاتوری و سخت گیری بیش از حد خود به همه چیز و همه کس مشکوک می شود و تنها در صورتی از کاخ مجلل اش بیرون می شود که یک گارد محافظ از محافظین و موترهای ضد گلوله همراهیش می کند.

حتی حضورش در بالکن کاخ با حضور محافظین صورت می گیرد. او به دنبال بدل خودش می گردد ومی یابد.

  بدل اش در مجموع حضور ازاد تر دارد و گاهی در جمع مردم حضور می یابد، ولی همیشه این حضور با ترس است. داستان از ابتدا در زمان های مختلف و در جوانب گوناگون پویاست. به عقب به پیش و به اطراف واین  ماجرا در یکی از کشورهای امریکای لاتین اتفاق می افتد. در مکانی پر از فساد و تباهی و هرج و مرج که مرا به یاد افغانستان می اندازد و تصاویرآدم های زیادی چون صدام و...را زنده می کند و .... سفیران و دپلومات های امریکایی در جریان های مختلف رمان رفت و آمد می کنند.

گابریل گارسیا ماکز در سال 1928 در کلمبیا به دنیا آمد و از سال 1955 با الهام از کافکا و کامو شروع به نوشتن رمان کرد. صد سال تنهائی و طوفان خزان و کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد از نوشته های مشهورش می باشد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاوه غرجی | 

سالتیکوف شچدرین

مردی با خنده تلخ

زندگی چیست؟

زندگی نه زمانی است که ما می گذرانیم بلکه زندگی لحظه های است که ما به خاطر می سپاریم اش و در تکرار روزهای آینده ما آن را به یاد می آوریم. چند روز اول هفته ای که گذشت از جمله روزهای بود که من همیشه به یاد خواهم داشت.

 

هفته گذشته برای اولین باردو داستان کوتاهی از سالتیکوف شچدرین نویسنده اواخر قرن 18 روسیه را وقتی در کتاب خانه کوچک شهر دنبال کتاب های اسان برای تمرین در زبان نارویژی می گشتم یافتم وعکس ها و فونت بزرگ نوشته ها و نام نویسنده مرا به انتخاب آن کمک کردوبا کمک دو فرهنگ لغات نارویژی به فارسی خواندم و تعجب کردم که چرا تا هنوز هیچ مجموعه ای از این نویسنده به زبان فارسی ترجمه نشده و اسم نااشنائی برای فارسی زبانان علاقمند به ادبیات است.

گالاولیفها

این رمان داستان مرگ یک خانواده است. ولی در حقیقت مرگ یک نظام اجتماعی فاسد و پوسیده را با زبان تلخ و گزنده بیان می کند. خانواده ای که هیچ گونه شباهت به خانواده ندارد و جای همدردی و دوستی را کینه و نفرت گرفته است. اعضای این خانواده از مرگ همدیگر خوشحال می شوند و هر فصل کتاب با مرگ زشت  یکی از قهرمانان آن به پایان می رسد. آواز مرگ و مرگ ، خیانت و حیله گری  طبقه حاکم در سطر سطر داستان سایه افگنده است.

گالاولیف سرزمینی است که خود منشا مرگی ستمکار و آزمند است، مرگی که پیوسته شکار تازه ای می جوید و همه چیز ازار دهنده است و مرگ و ویرانی همه جا سایه افگنده و نه در بهار و نه در خزان آن رونقی است و نه در زمستان و تابستانش ارامشی پیدا می شود.

شخصیت اصلی داستان  پورفیری گالاولیف است که از همان کودکی لقب یهودای کوچک را می گیرد. او زبان متملق و نرم دارد و مثل ملا های مسلمان ما خیانت و فریب کاری خویش را در لابلای کلام مقدس پنهان می کند و در حالیکه نام خدا بر لب دارد و صلیب می کشد پسر را به مسلخ می فرستد و مادر عزیز و مهربان را لخت می کند و از خانه بیرون می اندازد. ضرب المثل های و تکه های از انجیل و آه و ناله اش برای خواننده تهوع آوراست.

یهودا یکی از وحشتناکترین چهره یی انسانی است که من در تمام طول عمرم خوانده ام و نویسنده ای آن را ترسیم کرده است. دروغ کاملترین مظهر خود را در سیمای او باز می یابد و اصلا او خود تندیسی از دروغ است و شاید تاکنون هیچ نویسنده نتوانسته باشد سلطه عوامل خشن مادی را بر حیات انسانی این چنین با قدرت ترسیم کند. این کتاب برای من بعد از بوف کور صادق هدایت وتهوع و چند کتاب از نویسنده های دیگر دل تنگ کننده ترین کتاب در ادبیات بود.

دومین داستان این کتاب در مورد زاغی است که به جستجوی حقیقت می رود ودر 11 صفحه است .

من نمی دانم شاید تمام آثار این نویسنده را اعتراض بر ضد ستم، ریا و افترا ، درنده خوئی و خیانت تشکیل  دهد و رسوا کننده دشمنان مردم ، سرمایه داران سود جوی غارتگر و ماموران خود سر تهی مغز باشد.

به امید روزی که کتاب های این نویسنده بزرگ به زبان فارسی ترجمه شود و به دسترس علاقمندان ادبیات قرار گیرد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاوه غرجی | 

اونوره دوبالزاک

پیردختر

چند ماه نشستن و خوابیدن و بیکاری فرصتی خوبی بود برایم تا به خواندن کتابهای که قبلا می خواستم اما به دلایل مختلفی نمی توانستم انان را داشته باشم بپردازم. امروز تصمیم گرفتم در پایان بعضی از کتاب های مورد علاقه ام ، نوشته ای کوتاهی برای وب ام بگذارم و شما را هم شریک نمایم. پیدا کردن کتاب فارسی در اینجا نیز مثل یافتن نوشدارویست که باید رستمی باشد که من نیستم .

 هسته اصلی داستان پیر دختر را چنان که از عنوان اش پیداست، در مورد زندگی ساده یک پیر دختر ثروتمند است و فراز و نشیب های زندگی وی و خواستگاران مختلف اش را باز گو می کند. اما مسله تنها به این جا ختم نمی شود. چون اگر مسله تنها به همین جا ختم می شد، این رمان نیز مانند بسیاری از حکایت های اخلاقی سده های پیشین، اکنون در عتیقه دان تاریخ ادبیات جا داشت و بار دیگر و آنهم بعد از گذشت این همه سال تجدید چاپ نمی شد و به دست من نمی رسید.

بالزاک در پیر دختر ضمن حکایت کام و ناکامی های پیر دختر و خواستگاران مختلفش شهرک کوچکی را با همه حقارت ها و رقابت های که در آن درگیر است و پوچی و انگل صفتی طبقه های حاکم را به روشنی نشان می دهد و این شهرک با ادم هایش نمونه یک دوران، یک نسل و طبقه های گوناگون این دوران هستند.

پیر دختر همانند بیشتر رمان های بالزاک از این خصلت ممتاز برخوردار است که شخصیت های نمونه وار را در موقعیت های نمونه وار آفریده است. این رمان تصویر پرداز دوران بازگشت سلطنت در فرانسه است و در خلال تضاد میان یک شوالیه به مثابه مظهر نمونه وار دنیای کهن ، اشرافیت و کلیسای حامی آن و سیوساتچی نوخاسته و جاه طلبی به نام دوبوسکیه به مثابه مظهر نمونه وار دنیای نوین یورش تدریجی این بورژوازی را به جامعه اشرافیت که پس از 1815 و با روی کار امدن حکومت دوران بازگشت کوشید تا دوباره به خود سروسامان دهد، به شیوه هنری دلنشینی ترسیم کرده است.  و نشان می دهد که چگونه آخرین بازمانده های اشرافیت در برابر ترکتازی های تازه به دوران رسیده های عامی به تدریج از پای می افتند. به همین شکل در وجود نمونه وار دوبوسکیه و شوالیه ، کشمکش ها و مسائل اساسی یک دوران تاریخی خلاصه می شود و بالزاک این مبارزه نمونه وار تاریخ جهانی را به عنوان موضوع داستان خود انتخاب می کند.

این رمان در کنار دیگر مسائل، چگونگی ازدواج را با طنزی گزنده نشان می دهد که چگونه ازدواج در جامعه سرمایه داری اساسا نه به مبنای تمایلات متقابل و آزاد مرد و زن بلکه در اصل بر مبنای ملاحظات اقتصادی انجام می گیرد و نه بر اساس عشق و حسابگری های تنگ نظرانه مادی، حرف اخر را در این پیوند ماهیتا عاطفی می زنند. عشق که باید متحد کننده انسان ها باشد، در دنیای ما به صورت کشمکش ها، مبارزه ها وجدائی ها، منازعات خانوادگی  و انواع بهره کشی  انسان به دست انسان دیگر متجلی می یابد.

خواندن این کتاب را به شما هم توصیه می کنم اما راستش اوایل کتاب به خاطر بودن اسم های زیاد کمی خسته کننده است اما بعدا داستان جریان صمیمی خود را می یابد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاوه غرجی | 

پنج دقیقه با خود

امشب ، یکی از شب های ماه محرم است.

خودم نمی دانستم اما کسی دیگری برایم گفت.

صبح وقتی از خواب بیدارشدم ، ازاتوبوس مکتب جا ماندم و نتوانستم سر درسم حاظر شوم.  بعد از ظهریکی از بچه ها برایم زنگ زد و گفت که شب را جائی مهمانیم ومن تا شب  خواب و بیدار بودم.  شب مهمانی رفتم و در آنجا خبر شدم که ماه محرم است و اینجا هم مهمانی نیست و فقط یک نذر برای خوشنودی خداوند و اصحابش است و از رفتنم پشیمان شدم، ولی دیگر خیلی دیر بود. قرن هاست انسانها با نذرونیاز و جادوو جنبل و قربانی شان می خواهد که خدا را مثل سگ به دنبال انسان روانه کند ولی در آخیر در ته قلب شان از تمام انها خسته و نا امید می شوند و جای آن امید را ترس و وحشت از عذاب اخرت تصویری خودشان می گیرد. آنها نمی دانند که برای انسان فقط یک را باقی مانده و آن گردن خود را شکستن و خویشتن را در اب انداختن و تمام.........

میزبان ما با دوست دخترش  آدم های خوش برخوردی بودند و با همه با تعارف حرف می زدند و وقتی دیگران حرف می زد گوش هایشان را تیز می کردند و دهان هر دوی شان  مثل سگ ذله شده باز می ماند.

 بعد ازغذا و چای ، روضه گذاشته بودند وروضه خوان، چهل دقیقه تمام با صدای پر سوز و گریه الود از لب های تشنه  حسین و علی اکبر می گفت و چند نفر هم گریه می کرد. اما من چیزی برای گریه کردن و دلسوزاندن در آن روضه نمی دیدم و فقط ناراحت ازآن بودم که چرا مرا به اینجا دعوت کرده اند و بیشترا از خود ناراحت بودم که چرا آمدم.

 به روضه خوان های این چنینی فکر می کردم که از جنگ حسین، جنگ دو عرب که با هم رابطه فامیلی هم دارند و به ما هم اصلا مربوط نیست ولی صد ها سال است که فقط از آن لب های تشنه می گویند وما هم می شنویم و  تعدادی هم می نشینند و گریه می کنند. مثل اینکه مشکل حسین فقط آب بود و تنها همان لبهای تشنه اش است که برای ما میراث مانده.

بعد از روضه باز هم چای آوردند و چای نوشیدیم . میزبان ما همان برخورد اول را داشت و عاشقانه به همدیگر نگاه می کردند.  درنگاه  شان می توانستم خوشبختی شان را ببینم. آنها دنیا را همین طور که است می خواستند و معنای زندگی و  بودن شان را در زندگی و بودن همدیگر جستجو می کردند. شاید مدت ها بعد عروسی کنند وآن دو زندگی یک زندگی را تشکیل دهد و آنگاه آن یک زندگی آهسته اهسته معنای خود را از دست می دهد و بدون انکه آن دو آدم متوجه شوند.

انها با ساختن یک زندگی مشترک به تنهائی  خیانت می کنند و به خاطرخیانت به تنهائی، ازادی و خیلی چیزهای دیگرخود را از دست می دهند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاوه غرجی | 
آغوشم را
رها مکن

هیچ کجا
خانه ات نخواهد شد!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاوه غرجی | 
غربت و هنرمندان
ترجمه یک مقاله از چسلا میلوش
 
هماهنگي، يكي از اجزاي زندگي انسان است. نخستين بازتاب هماهنگي در تن ما همان تپش قلب و گردش خون است. ما در جهاني تپنده و لرزان زندگي مي كنيم و همزمان در واكنش و وابسته به ضرب آهنگهاي آن هستيم. ما، همواره بامداد و شامگاه را تجربه مي كنيم و با آمد و شد فصل ها همراه مي شويم ، اما كمتر لحظه اي در وابستگي انقباض و انبساط قلب خود به گذر زمان تامل كنيم. جمع و تكرار اين آهنگها باعث مي شود كه ما عادت هاي را پديد آوريم و جهان را همچون پديده اي آشنا و معتمد در نظر گيريم. شايد نياز به عادت در ساختار تن ما ريشه دارد.
در شهر و روستائي كه از كودكي مي شناسيم ، با فضائي آشنا و دست پرورده سروكار داشته ايم. هر حركت و جا به جائي در اين فضا همراه است با جزئياتي كه احساس عادت ما را بال و پر مي دهند. اما وقتي در محيط بيگانه اي قرار مي گيريم ، بخاطر ترس از ناشناخته ها با حس ناامني مچاله مي شويم.
آنچه در زمره ي بدبياري هاي تبعيد شمرده مي شود، حس عدم اعتماد است. آدم هجرت كرده در ديار بیگانه اي بايد زندگي كند و همواره با نگاه تحقيرآميز ساكنين آنجا روبرو شود كه در محيط اشنای  خويش بسر مي برند. در واقع تبعيد از ابواب جمعي خود نشانه هاي آشنا را دريغ مي كند. امكان برنامه ريزي و تعيين هدف و تنظيم فعاليت را از آدم مي گيرد.
آدم تبعيدي در سرزمين خويش صاحب رابطه ي خاصي با بزرگترها و پيشكوت هاي هم صنف خود بوده است؛ اگر هنرمند باشد يا در زمينه هاي ديگر فعال ، با موسپيدان همكار رابطه اي مركب از حس احترام و تفاوت دارد. آن حس متفاوت بودن به او امكان تحركي را مي دهد كه خود را از گذشتگان متمايز كند و بسازد.
اما در سرزمين بیگانه، ديگر چنين رابطه و دادو ستد ميان نسل هاي متفاوت پيش نمي آيد. آدمي در تبعيد بيرون از روال و جريان تاريخي مي افتد كه نسل ها را در پي هم به روي صحنه مي آورد. تبعيدي بايد آن باري را بردوش حمل كند كه ميلان كوندراي تبعيدي و رمان نويس آن را "سبكي تحمل ناپذير هستي " خوانده است.
صدمات ناشي از ضربه ي گسست و درد تحمل ناپذير، به سختي التيام مي يابند. التيامي كه بسيار كند پيش مي رود و هرگز تكميل نمي شود.
مراحلي در روزگار تبعيديان وجود دارند كه مثل ترس از پس فرستاده شدن يا نااميدي از دگرگوني و بهبودي در سرزمين مادري ، جانفرسا هستند. اين وقت ها آدم در مي يابد كه تبعيد فقط صرف دوري از مرزهاي موطن نيست. چه بسا هيولائي است كه برجان آدمي چنگ مي اندازد و به عقوبتي ناگوار بدل مي گردد. آن رهنمود پيتاگورس يوناني را به سختي مي شود دنبال كرد. او كه گفته:" از سرزمينت كه بيرون زدي به پشب سر نگاه نكن ، والا خدايان انتقام دنبالت مي كنند." به واقع بهترين حفاظ از دست خدايان انتقامجو اين است كه هرگز به پشت سر خود نگاه نكنيم. اما اين كار ناممكن است. زيرا جدائي از سرزمين آبا و اجدادي ، فراموشي زبان مادري و دوري از خانواده و بستگان سخت و ناشدني است. اين ارتباطات ، گرانقيمت تر از هر ثروتي در جهان هستند. آن شكل ها، رنگها، صداها و گوشه و كنار خانه و كاشانه از بچگي در ما جاي مي گيرند و با احساسات ما عجين مي شوند. وقتي خاطرات در ما به سخن درمي آيند، تمامي آن حال و هوا را دوباره زنده مي كنند. البته در اين حين خدايان انتقام نيز به حركت درمي آيند. پس آدم تبعيدي با تناقضي دشوار روبرو است و بايستي ياد بگيرد با آن زندگي كند.
 
***
تبعيد، البته جنبه ي ديگري هم دارد كه به نام بيماري خاص قرن بيستم ميلادي معروف گشته است. "دانته آلگيري " نويسنده ي تبعيدي و معروف تاريخ ، مجبور بود از شهري به شهر ديگري برود. وقتي از شهر زادگاه خود فلورانس مجبور به رفتن شد، تبعيدي محسوب مي گشت. او درسرانجام سرگردانيهاي خود، در شهر "راوانا" در گذشت. تمام قصبات و شهرهائي كه او پس از فلورانس در آنها بود، حكم تبعيد را داشتند. در حاليكه آن جاها همه در ايتالياي امروزي واقع هستند و به يك سرزمين تعلق دارند.
آنچه امروزه ، در قياس با دوران "دانته " اتفاق افتاده ، ابعاد گسترده تري به امر تبعيد داده است. در زمانه ي ما، سرگرداني آدمي به اقصا نقاط كره ي خاكي راه مي برد. رهگذر مدرن ، در اين دوره كه دنيا در حال كوچك شدن است ، ديگر نه از كشوري به كشور ديگر كه از قاره اي به قاره ي ديگري مي گريزد. آن هم بخاطر سركوب سياسي يا شرايط اسفناك اقتصادي تا در آتيه ي نامعلومي با حضوري ايلياتي و كوچنده روزگار را سركند.
شايد اما اين فقدان هماهنگي با محيط اطراف و عدم راهيابي به ثبات در اين جهان ، براي هنرمند تبعيدي كه عزم سفر كرده يا از كشتار گريخته بصورت عجيب و متناقضي دريچه اي براي فهم و درك زمانه باشد تا موقعيت كنوني انسان و هستي اش را تعريف كند. آيا نكاتي كه ما در نمايشنامه هاي "ساموئل بكت " با آن روبر بوده ايم ، همين امر نيست ؟ آدمي در اين نمايشنامه ها موفق به برقراري ارتباط با جهان نمي شود. فضائي يكنواخت و مجزا كه از هرگونه نشانه ي زندگي تهي است. فضائي همچون كوير، برهوتي كه آدم را در برمي گيرد.
در لحظه اي كه من اين سطرها را مي نويسم ، آهنگ مذهبي و لهستاني به گوشم مي رسد كه با اين جملات شروع مي شود:" ما فرزندان تبعيدي حوا، التماس مي كنيم به ما كمك كنيد."
در واقع با زندگاني ما آن ماجراي هبوط ازلي از باغ عدن تكرار ميشود. منظور از باغ عدن فرقي نميكند كه رحم مادر باشد يا آن باغچه اي كه ما بچگي در آن بازي كرده ايم. پشت اين تمثيل ، سنت چندين و چند قرن خوابيده است كه زمين را همچون تبعيدگاه مي بيند. تبعيدگاهي كه اغلب چيزي جز يك كوير و زمين سترون نيست.
سرزميني كه آدم و حوا با سري خم شده از آن گذشته اند، زيرا آنان اخراجي از موطن رويائي خود بوده اند. موطني كه با جان و تن آنان در هماهنگي بود و كسي در آن درد جدائي و عارضه ي نوستالژي را نمي شناخت. البته اين تابلوي موجود در كتاب مقدس پيرامون تبعيد يك كليشه را مدام تكرار مي كند. كليشه اي كه در آن تبعيدي همواره به خاستگاه خود مي نگرد و آن را همچون چشم اندازي زيبا تحسين مي كند. ايراد و اشكال اين تابلو اما در اين است كه تفاوت زمان و مكان را در نظر نمي گيرد و نسبتها را در هم ميريزد.
بااين حال موقعيت تبعيد، به مفهوم جغرافيائي ، آنقدر واقعي هست كه ما از وجود تفاوت ميان زمان و مكان بي خبر نمانيم ، و موقعيت و مكان تبعيد را ملغا شده ندانيم ، زيرا كه مفهوم زماني تبعيد در تاريخ موجود هست. بخشي از اين تفكيك ميان زمان و مكان ، شكل دهنده ي آگاهي تبعيديان معاصر است كه براي روح آزرده ي خويش دنبال تسلا هستند. در روزگار ما بسياري از تبعيديان با پذيرش شهروند جهان بودن با التيام درد دوري از وطن برآمده و خود را در زمره ي انسانهاي پيشروي قرن محسوب داشته اند.
گذشته از اين مسائل عمومي ، براي هنرمند و نويسنده هميشه اين سوآل سخت مطرح بوده است كه وضعيت خلاقيت در تبعيد چگونه خواهد بود. به ويژه كه بسياري خلاقيت را در جائي ممكن مي دانند كه ارتباطي با گذشتگان ، و با زمين و هوا و صدا و زبانش برقرار باشد. حتا برخي مي گويند كه منبع و چشمه ي الهام ما در خارج به مخاطره مي افتد و خشك مي شود. البته بواقع شمار زيادي انسان با استعداد و پرتوان بوده اند، به رغم تلاشهاي فراوان ، كه در زمينه ي شعر و نقاشي و موسيقي در خارج از كشود خود ناكام و در گمنامي در گذشته و فراموش گشته اند. ترس و وحشت از خشكسالي سرچشمه هاي خلاقيت هنري همواره همراه تبعيدي است ، زيرا اين امر تا حدود زيادي حقيقت دارد كه در فضاي زبان مادري نيروي بالنده اي وجود دارد. اما براي آنكه در ياس و نااميدي غرق نشويم ، بيهوده نيست اگر كه نام آناني را به ياد آوريم كه به رغم تمامي مشكلات تبعيد و غربت به آفرينش هنري خود پرداخته اند و موفق بوده اند. بطور مثال بسياري از آثار اساسي شعر لهستاني و آمريكائي در خارج نگاشته و سروده شده اند. كساني چون "مارك شاگال " در نقاشي يا "ايساك باشويس سينگر" در داستانسرائي در خارج از موطن خود موفق بوده اند و بسياري از مضمونهاي وطني خود را در غربت دستمايه ي آفرينش هنري قرار داده اند و يا "جيمز جويس " نويسنده ي كتاب "دوبليني ها" و يا "استراوينسكي " كه با يادگارهاي روسي خود در خارج از زادگاهش آثار ماندگاري برجاي گذاشته است. آنان آن چيزهاي از كف رفته را با كيفيت والاتري در كار خود جان بخشيده و امكان حضور داده اند.
 
***
دوران تبعيد، امتحاني است براي آزادي دروني فرد، و اين آزادي پديده اي هولناك است. تمام آن به توانائي و امكانات شخصي انسان متكي است. ما گاهي تصميم به كارهائي مي گيريم كه نمي دانيم آيا توان انجامش را داريم يا نه ؟ ريسك در زندگي بالاست و فقط بوسيله ي زندگاني در جمع آشنا تعديل مي يابد. اما برد و باخت در تبعيد براي انسان تنها، بصورت بسيار واضحتري رخنمائي مي كند. تنهائي بيمارگونه يكي از مشخصه هاي تبعيد است. روزگاري "فردريش نيچه " گفته است كه حاصل آزادي از يكسو بلندي و سرفرازي است و از سوي ديگر، انزوا و كوير. آزادي در تبعيد اما بدور از هرگونه تهيج اشتباه است. مبارزه اي با ضعفهاي انسان است كه نتيجه اش مي تواند هم ويرانگر باشد و هم سازنده و تقويت كننده.
 
----------------------------------
* چسلاو ميلوش: شاعر پرآوازه ي لهستاني ، متولد ١٩١١، برنده ي جايزه ي نوبل در سال ١٩٨٠. اين مطلب تلخيص شده ، ترجمه ي مقاله اي است از او در ،نشريه يlettre Inter. شماره ي ٢٠ ،١٩٩٣.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاوه غرجی | 

میشل بوتوروادبیات فرانسه

میشل بوتور جز آن دسته از نویسندگانی است كه در تاریخ ادبیات فرانسه در كنار نویسندگانی چون ناتالی ساروت و آلن رب‌گریه به ثبت رسیده است و دگرگونی (1975) بعد ازگذر از میلان و برنامه‌ریزی زمانی با تاویل‌های بسیار - برنده‌ی جایزه «تئوفراست رنودو»- ، موجب شد تا خوانندگان زیادی را به خود جلب كند.

«دگرگونی» روایت زندگی مرد میانسالی است كه درگیرودار ماجرای عاشقانه‌ای رنگ می‌بازند و در جست‌وجوی هستی از دست رفته به درون خودش نقب می‌زند و در این حال و هوا آنچه به كنشی واقعی در او می‌انجامد واقعیت تغییر یافته اوست كه در انتها منجر به تصمیمی متفاوت شود.

این كندوكاو درونی شخصیت اصلی رمان، زوال آدمی است كه هیچ گاه با خودش تنها نبوده و در خیال پردازی‌های ماهرانه شخصی عاشق پیشه قلمداد می‌كرده است. او برای مقابله با واقعیات و رودررویی با آنها لحظه‌لحظه‌ی زندگی‌اش را همچون پلان‌های یك فیلم به تصویر می‌كشد كه مخاطب از شنیدن آن به هیچ روی خسته نمی‌شود.قطار نماد زندگی است، حركت‌ها و سكون‌هایش از آن جهت به زندگی شباهت دارد كه همچون زندگی تولد و مرگ را با هم دارد.

  این رمان در قطار روایت می‌شود. «لئون دلمن» ماجرای عاشقانه‌اش كه در همین قطار شروع شده را در ذهن به تصویر می‌كشد و مخاطب نیز به عنوان یكی از مسافران قطار پاریس- روم در كوپه درجه‌ی سه حضور می‌یابد و نامی برای خود می‌گزیند.

 «میشل بوتور» به عنوان یكی از پیشگامان رمان نو بانگاهی منحصر و نیم‌نگاهی به رمان سنتی توانسته به نوعی از «رمان نو» دست پیدا كند كه در نوع خود بی‌نظیر است و در واقع او نویسنده‌ای صاحب سبك است كه با شیوه‌ای كاملاً متفاوت از پیشگامان «رمان نو» محسوب می‌شود.

رمان نو، حكایت از نویسندگانی است كه به شخصیت محوری رمان تكیه نمی‌كنند و روان شناختی مسائل را مهم نمی‌شمرند ، در رمان نو مساله رقابت كردن با هویت شخصی و نشان دادن زوال آدمی مهم نیست بلكه دقت‌هایی كه در مقابل واقعیت قرار می‌گیرد یكی از اصولی است كه آنها به آن تكیه دارند و در دگرگونی ما می‌توانیم با حضور در لایه‌های درونی روایت رمان به این مهم دست پیدا كنیم كه قهرمان، دیگر مركز رمان نیست و «شما» ی میانی بین اول شخص و سوم شخص كه قهرمان رمان را مورد خطاب قرار می‌دهد، فاصله‌هایی هستند كه توسط نویسنده به وجود آمده تا مركزیت زدایی قهرمان حفظ شود. این مركززدایی در ساختاریت متن یكی از مفاهیم كلی است كه در پست‌مدرن به آن توجه می‌شود.

 دریدا در مقاله‌ی مهم خود با نام «ساختار، نشانه و بازی در گفتمان علوم انسانی» درباره‌ی مركز یا محور و كلام این گونه اظهار می‌دارد كه « هرگز نمی‌توانسته در شكل یك حضور- بودن به تصویر درآمده كه مركز هیچ جای طبیعی نداشته و یك مكان تثبیت شده نبود، بلكه یك كاركرد، و نوعی نامكان است كه بی‌نهایت جایگزینی‌های نشانه‌هایی در آن جا به بازی در می‌آیند.»

با استناد به این فرآیند اگر داستان «دگرگونی » بخواهد فرافكنی روایتی را بدون حضور قهرمان به پایان برساند به طور یقین از عهده برآمده و موفق بوده است.

لئون دلمن تمام خاطرات را در سفر بیست و چند ساعته‌اش در قطار پاریس – روم همچون فیلمی به تصویر می‌كشد كه پلان‌ها یكی پس از دیگری در پرده‌ی ذهنش به تصویر می‌آیند و این تغییرات همگی در دگرگونی او موثر است.

 سسیل و هانریت هر كدام به نوعی زن‌های زندگی شخصیت‌ اصلی رمان را تشكیل می‌دهند، و انتخاب بین معشوقه (سسیل) و هانریت (همسرش) ابتدا كاری بس دشوار جلوه می‌كند؛ اما با سیر خاطرات در ذهنش به این نتیجه می‌رسد انتخاب بین زن‌ها نیست بلكه تردید در انتخاب شهر رم – پاریس است .

 شهر «رم» تجلی‌گاه عشق او به سسیل همان جایی است كه سسیل با او به آشكارسازی رازهای شهر تاریخی رم با بناهای تاریخی همت گماشته است و معشوقه اصلی –رم- است نه سسیل . سسیل تنها راهنمای سفر اوست كه به خاطر اشتراكات در هم حسی به خاطر «روم » با «دلمن» گره خورده است.

 «میشل بوتور» معتقد است: (رمان نوعی بازی نیست ، بلكه كاری است كه در جدی بودنیش جای بحث نیست و به آهستگی به سوی نوع جدیدی از شعر كه هم حماسی است و هم تعلیمی، به پیش می‌رود.»تصویرها و مفاهیم با تاویل‌های شاعرانه در دام حلقه‌ای گرفتار می‌آیند كه دگرگونی را می‌سازد. زبان در این ساختار با مخاطب بیگانه نیست و به شیوه‌ی مخاطب – دوم شخصی – به یاری مفهوم و تعیین راه به روایت كمك می‌كند و از حال و گذشته و آینده سخن به میان می‌آورد.«لئون دلمن» در سكوی ایستگاه لیون رمانی را می‌خرد اما هیچگاه آن را نمی‌خواند و حتی نمی‌گشاید و تا پایان سفر تنها در جاهایی كه می‌خواهد از كوپه‌اش خارج شود آن را به جای خود می‌گذارد و در پایان تصمیم می‌گیرد رمانی از دگرگونی خودش بنویسد. كه به نظر می‌رسد كه این رمان ناخوانده شده همین روایتی است كه ازهمان صفحه‌ی نخست مخاطب با آن درگیر بوده و به خواندن آن همت گماشته است.

« از خلال چشم‌اندازهای میان دو شهر در روحتان پدید آمده است دوباره از راه نوشتار برای خود زنده كنید، و بروید به سوی این كتاب آتی و ضروری كه طرحش را در دستتان دارید. ص 324»  در رمان «دگرگونی» مهارت خاص «میشل بوتور» را در معرفی بناهای تاریخی و عشق شخصیت اصلی رمان را به مكان‌های تاریخی می‌بینیم به گونه‌ای كه مخاطب در تجسم آنها خسته نمی‌شود و لذت می‌برد. شهر «رم» شهر بناهای تاریخی و فضاهایی با معماری‌های منحصر به فرد میعادگاه عشقی دلمون است اما این تردید در عشق او را به عشقی والاتر می‌رساند. عشق به رم.

رمان دگرگونی با موضوعی پیش پا افتاده اما روایتی متفاوت جریان رمان را با ریتمی به آهستگی و پیوستگی حركت قطار تبدیل می‌كند. ایستگاه‌های بین پاریس و رم زندگی در پاریس برای «لئون» یكنواخت شده است و در رم حال و هوای آزادانه‌تری و سعادتمندانه تری در آرزوی اوست و این تصورات همه از آنجا نشات می‌گیرد و كه فضا و مكان پاریس برای او یكنواخت شده است و زندگی او را بی‌معنا كرده است. تفكرات و تردیدهای او در سفرگاهی او را به جای وكیلی كه باید از خودش دفاع كند بر می‌انگیزد و او تصمیم بر آن دارد تكلیف خود را با زندگی‌اش یكسره كند. «تو قادر نبوده‌ای برایم فراهم كنی، و البته من هم نتوانسته‌ام از آن بهره‌مندت سازم این را قبول دارم. اذعان می‌كنم كه در حقت كوتاهی كرده‌ام. باشد، همه سرزنش‌هایت را می‌پذیرم. همه تقصیرهایی را كه به من نسبت بدهی به گردن می‌گیرم، اگر این كارها بتواند كوچكترین تسلایی به تو بخشد. ص 185» خانه شماره 56 خانه سسیل و خانه شماره 15 میدان پانتون خانه هانریت ، هیچكدام مایه‌ آرامش «لئون دلمن» نیست او در همه جا به فكر خودش است خودی كه در زندگی با «هانریت » و چهار بچه از هم گسسته شده و او را پیركرده است وهمه از آن جهت كه «هانریت » مقصر است نیست بلكه او خود آنی نبوده است كه بتوان زندگی‌ هانریت را متحول سازد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاوه غرجی | 

دموکراسی در فصل سرد

انتخابات آینده افغانستان

رویداد:

کمیسیون مستقل انتخابات، پروسهء ثبت نام، برای شرکت در انتخابات سال 1388 را آغاز کرده است. سخنگوی این کمیسیون گفته است: برای برگزاری انتخابات سال1388در افغانستان،به ارزش 101 ملیون دالر به مصرف خواهد رسید. کمیسیون مستقل انتخابات، آگاهی دهی مردم در مورد نحوه ی رای دهی وشرکت در انتخابات سال آینده را، باشیوه های مختلف، اغاز کرده است. این پروسه زمانی آغاز شده که هنوز قانون انتخابات ، در پارلمان کشور نهائی نشده است. پارلمان به دلیل اختلافاتی که بر سر حوزه های انتخاباتی، میان نماینده گان  به وجود آمد، حدود یک ماه، هیچ قانونی را تصویب نکرد. این اختلافات هنوز هم در پارلمان افغانستان حل نشده باقی مانده است. از سوی دیگر نگرانی های امنیتی نیز، برگزاری انتخابات آینده ی ریاست جمهوری و شوراهای ولایتی را، با مشکلاتی مواجه کرده است. اما سخنگوی کمیسیون مستقل انتخابات گفته است که  نهاد های امنیتی کشور و نیروهای ناتو، امنیت انتخابات را تامین خواهند کرد.

 

قراراست مدتی بعد دومین انتخابات ریاست جمهوری درافغانستان برگزار شود. مقدمه ثبت نام رای دهندگان و یک سری از پیش زمینه ها برای برگزاری انتخابات در چند ولایت محدود  تا هنوز انجام گرفته و با وجود آنکه تا هنوز تعداد شرکت کننده برای کاندیداتوری در این انتخابات نامعلوم است اما حدس و گمان های در این مورد وجود دارد.

انتخابات مجموعه عملياتي است كه در جهت گزينش فرمانروايان و ياتعيين ناظراني براي مهار قدرت تدبير شده است . از اين ديدگاه انتخابات ‌به معني فنون گزينش و شيوه‌هاي مختلف تعيين نمايندگان است . ابزاري‌است كه بوسيله آن مي‌توان اراده شهروندان را در شكل‌گيري نهادهاي سياسي وتعيين متصديان اعمال اقتدار سياسي مداخله داد. اما در مورد اینکه این تعریف  و تعریف های دموکراسی تا چی حد می تواند در مورد انتخابات درافغانستان صادق باشد جای شک است.

بعد ازحمله نظامی امریکا به افغانستان ، باید این حقیقت را بپذیریم که افغانستان یک کشور اشغال شده است که تمام سیاست های آن توسط کاخ نشینان امریکا تعیین و کنترول می شود و به همین خاطر است که انتخابات در امریکا تا به این حد مورد توجه ما افغانستانی ها قرار داشته است. برنده شدن اوباما در انتخابات ریاست جمهوری امریکا خوش بینی های زیادی را درداخل افغانستان به خاطر تغییر استراتیژی امریکا در مبارزه  علیه طالبان ودست نشانده گان بوش به وجود آورده است. وعده های اوباما در زمان انتخابات موجب آن شده که  مردمی که نه تنها اوضاع افغانستان بر وفق مراد شان نیست، بلکه راهی برای دگرگونی از داخل نیز نمی بینند باردیگر چشم امید به آن طرف مرزها بدوزند.

 اینکه تا چی حد آن وعده ها عملی خواهد شد و توجه امریکا به مردم افغانستان لااقل کمی انسانی تر خواهد گردید، جای شک است اما با آن هم، مردم امیدوارند که که بلاخره سیاست مداران امریکا متوجه این مساله شده باشند که آقای کرزی با سیاست های نژادگرایانه و ضد و نقیص اش و با کارخانه های مواد مخدر اعضای فامیل اش و بی کفایتی اش در تامین خواست های بر حق مردم و به هدر دادن هفت سال وقت، دیگر آن مهره ای نیست که بتوان با آن پیش رفت.

 سیاست های امریکا در افغانستان برای تقیسم قدرت ازهمان اوایل و و روی کار آمدن دولت موقت و برگزاری کنفرانس بن، یک سیاست قبیلوی، سنتی و تاریخی بوده که بر آن اساس تقسیم قدرت "بین اقوام "، حکومت  را پایه ریزی کردند. در حالیکه اینگونه تقسیم قدرت هیچگاه یک راه اصولی ، مدنی و حتی انسانی و دموکراتیک برای حل معضله قدرت درافغانستان نبوده است و نخواهد بود. به هر صورت کشورهای دخیل در مسایل افغانستان و خصوصا امریکا به جای ایجاد یک سیستم دموکراتیک که نهاد های ملی، برخواسته از اراده مردم باشند،  چنین حکومتی را برمردم تحمیل نمودند و کرزی را با دستگاه های تبلیغاتی شان یک شخص محبوب و ملی معرفی  کردند.  در حالیکه کرزی با وجود گرفتن ان همه ژست های ملی هیچگاه یک شخصیت ملی نبوده و نخواهد بود و از کوچکترین پشتیبانی  در سطح قوم و قبیله خود نیز برخوردار نمی باشد.

برشماری تمام اشتباهات کرزی درمدت این هفت سال مدت زیادی را می طلبد، ولی در صورت حاکم بودن چنین شخصی در هرکشوری دیگری بجز افغانستان چنین انسانی  باید به خاطر جوابگوئی و اشتباهات آگاهانه اش در جریان این سالها  به محاکمه کشانده می شد.

مردم همیشه آرزوی این را دارند كه آزاد باشند و حكومت آله فشار یك شخص، یك گروه، یک قوم ویا یک مردم نباشد،دولت برای این بوجود می آید كه حقوق مردم را حفظ كند، نه اینكه مردم را از حقوق انسانی و شهروندی شان محروم سازد. اما در جریان حاکمیت کرزی ما شاهد فاجعه های خونباری بودیم.

کرزی با استفاده از صلاحیت هایش در تعیین افراد درمقام های بلند دولتی هیچگاه خواسته مردم را نه تنها در نظر نگرفته بلکه همیشه آن اشخاص بد نام و بدکردار را به مردم تحمیل نموده است. فاجعه ای سال 2007 را همه به یاد دارند که والی تعیین شده آقای کرزی که حالا نیز مورد حمایت ایشان می باشد با صادر نمودن امر آتش  به مردم غیر مسلح  و بی دفاع که خواستار حق قانونی شان بودند 13 نفر را جا به جا به قتل رساند .

 حمایت پنهان کرزی از کوچی ها ، جمع آوری اسلحه از مناطق مرکزی و شمالی افغانستان و توزیع آن در ولایات جنوبی، دسیسه های پنهان کرزی با طالبان و آزادی سازی زندانیان طالبان به نام مصالحه ملی ، بازسازی در مناطق با اکثریت پشتون و بی توجهی به دیگر مناطق، پشتیبانی کرزی از کوچی ها در زمان هر دو حمله آنها به مزارع و خانه های مردم بهسودهزاره و فارسی ستیزی و گماشتن افراد نژادگرا و همفکر خودش در پست های مهم دولتی مثل، وزارت اطلاعات و فرهنگ و .... دست برد به قانون اساسی افغانستان و ازاد سازی پنج نفر طالب که به صفت مجرمین خطرناک زندانی بودند، در بدل یک خبرنگار ایتالیائی و بی توجهی به سرنوشت خبرنگار افغان و ...... صد ها مثال دیگری به همین شکل را می شود به آن افزود، از ثمره هفت ساله حاکمیت کرزی به حساب می آید و کرزی در تمام این مسایل مسوول و باید جوابگو باشد. کرزی با تصویب قانون اساسی جدید که هر روز مردم افغانستان با آن مشکل دارد و به خاطر به هدر دادن هفت سال وقت، که در اوایل کشورهای خارجی مشتاقانه می خواستند به افغانستان کمک های اقتصادی نمایند و کارهای غیر ملی  اش بزرگترین ضربه را به حرکت مردم افغانستان به سوی جامعه مدنی زدند.

 بنا در صورت حمایت دوباره امریکا از کرزی در انتخابات آینده این آخرین میخی خواهد بود که برتابوت آرزوی های مردم افغانستان به خاطر دگرگونی و بر قراری امنیت کوبیده خواهد.

 ازطرف دیگر افغانستان با برگزاری انتخابات و با در نظر گرفتن این هزینه هنگفت، اولین سر مشق های دمکراسی را به پیش می برد و دخالت امریکا در تعیین رئیس جمهور و در دیگر پست های مهم دولتی که باید توسط مردم انجام شود موجب دل سرد شدن مردم از انتخابات و بی احترامی به ارای مردم به شمار می رود و نتیجه آن شرکت نکردن مردم در انتخابات های آینده خواهد بود و امریکا با این کار ضربه بزرگی را به پروسه دموکراسی  بی ریشه افغانستان  خواهد زد و خیانت بزرگی را به روح توافقات بن خواهد کرد و بخاطر به بازیچه گرفتن احساسات و خواسته ها ی مردم، مسوول نا ارامی های بیشتردرافغانستان خواهد بود.

 کشورهای خارجی در مجموع، باید بگذارند تا مردم افغانستان با شناخت شان از احزاب جهادی – اسلامی که نه چندان با گذشته خوب  اند و دیگرافراد کاندید شده نماینده خود را برگزینند و آنها در این راه فقط مردم افغانستان را یاری نمایند و با در میان گذاشتن تجربه های شان در کشورهای دیگر و همشکل افغانستان که به تازگی در این راه قدم می گذارد و آگاهی دهی مردم در مورد اهمیت انتخابات و ترویج مفاهیم منشور اخلاقی انتخابات در کنار مردم افغانستان باشند.  

و آنهائی که خیال کاندید شدن و رای دادن  را دارند، باید بدانند که که انتخابات یک تفویض اختیار و سپردن امانت است. امانتی که فرد فرد افراد ملت به دست کسی می سپارد که حافظ آن بوده و آن را به درستی ادا نمایند و از نظر انسانی، وجدانی به خواسته های مردم احترام بگذارید ورای دهندگان باید امانت شان را به اهلش بسپارند.

نقش احزاب در انتخابات پیش رو

افغانستان مثل اکثر کشورهای جنگ زده که دارای ملیت های زیادی می باشد، دارای احزاب زیادی نیز است که هر روز به شکل سمارق ازسرزمین بی آب و علف سر برمی آورند وبه تعداد آن اضافه می شود و با اضافه کردن یک پسوند اسلامی نه تنها نقش مثبتی  در بازسازی و ایجاد فرهنگ مدنی دارند بلکه در تخریب و تشدید اختلافات قومی و زبانی و ملی می افزایند.

یکی از اشتباهات قانون اساسی افغانستان در مورد احزاب، اسان گذاشتن ساختن و ثبت قانونی  یک حزب است. طوریکه اجازه گرفتن و ساختن یک دستشوئی به شکل قانونی در دیگر کشورها و حتی خود افغانستان در شهرداری مشکل تر از ثبت یک حزب دروزارت عدلیه افغانستان می باشد. تعدد احزاب در افغانستان هیچگاه نمی تواند به عنوان توسعه سیاسی قلمداد شود بلکه موجب بی ثباتی بیشتردرافغانستان خواهد شد. در مجموع تمام احزاب افغانستان به جز نیروهای چپ که آنها نیز متاسفانه از کیفیت شان کمیت شان بیشتر است و فعالیت چندانی ندارند، هیچ یک مورد اعتماد ملی نبوده و از پایگاه اجتماعی  به شکل وسیع بر خوردار نیستند.

در این چند سال گذشته احزاب سابق جهادی افغانستان دست به تشکیل یک جبهه ای مشترک ملی زده اند و یونس قانونی درمصاحبه ای که با خبرنگاری داشت، در مورد اینکه آیا درانتخابات ریاست جمهوری کاندید خواهد بود، گفت که  تا هنوز با جبهه ملی به توافق نرسیده  و جبهه ملی در کوشش آن است تا بر انتخاب یک شخص به توافق برسند وبه حیث کاندید از طرف این جبهه پیشنهاد نمایند.

در صورت عملی شدن این طرح مسلما هر کاندید دیگری با رقیب جدی روبرو خواهد شد که البته توافق نمودن جبهه ملی روی یک شخص و با توجه به گذشته این احزاب که گرد هم آمده اند و بدگمانی هایشان نسبت به همدیگر چیزی بعیدی به نظر می رسد. از طرف دیگر گذشته های سیاه احزاب جهادی و بی برنامه گی آنها برای تشکیل یک دولت ملی یکی از دلایل جنگ های گذشته ی افغانستان بوده که به همان منظور حتی از اندک ترین محبوبیتی بر خوردار نیستند.

 دوام احزاب جهادی بیشترا به خاطر سیاست های اشتباه و تفرقه افگن کرزی و آگاهانه و ناآگانه های کشورهای بزرگ منطقه و خارج از آن است. این احزاب به خاطر سیاست های سراسر غلط دولت در عرصه های مختلف سیاسی اجتماعی و فرهنگی و تشدید اختلافات قومی و نژادی و زبانی توانسته اند توجه مردم را به خود جلب کنند، و در صورت که کرزی به جای ژست ها ی یک شخصیت ملی که  در اوایل به خود می گرفت در صدد ایجاد یک حزب واقعا ملی می بود حالا نه خبری از این احزاب بود نه هم ما تا به این حد بار دیگر غرق نارامی ها و سقوط در گنداب گذشته می شدیم.

 اما متاسفانه کرزی به جای این مفکوره بزرگ خود را تا سرحد یک قاچاقچی مواد مخدر و یک فاشیست افغان ملتی پایین آورد و به جائی کمائی اسم و مقامی چون گاندی خود را در صف  دیگر،خاینین ملی جا داد.

 به هر حال در صورت به توافق رسیدن جبهه ملی در ارایه یک کاندید خوب، ما شاهد یک تحول بزرگی در داخل این احزاب خواهیم بود. چون تمام این احزاب جهادی- اسلامی در گذشته به تنها چیزی که احترام نداشته اند همان آزادی و دموکراسی وحقوق بشر و حقوق شهروندی و.... انتخابات بوده اند.  با نگاه به گذشته های این احزاب متوجه خواهید شد که آنها حتی از انتخابات درون تشکیلاتی سرباز زده اند و تا هنوز اقتدار رهبری خود را حفظ کرده اند. درصورت به توافق نرسیدن این جبهه در ارایه یک کاندید ومشارکت این احزاب در انتخابات نه تنها به نفع مردم افغانستان و انتخابات نخواهد بود بلکه نقش تخریبی و ویرانگری را نیز خواهند داشت .

 درمجموع احزاب درافغانستان پیش از آنکه برنامه محور باشند شخصیت محور هستند و تعداد اندکی از رای دهندگان را به خود جلب خواهند کرد و نتیجه آن شکست قطعی آنها خواهد بود.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاوه غرجی | 

هانا آرنت وآیشمن دراورشلیم

آدولف آیشمن معروف به طراح سیاست امحا یهودیان از صحنه روزگار در سال 1960 در ارژانتین ربوده شد و پس از محاکمه در سال 1962 اعدام شد. هانا آرنت در جلسات دادگاه محاکمه آیشمن شرکت کرد و بعد کتابی به نام آیشمن در اورشلیم نگاشت که در آن درباره دادرسی آیشمن و علل خباثت و شرارت دوران نازیها سخن گفت.

محاکمه آیشمن از نظر اخلاقی – عقلانی و قانونی دادخواهان و دادرسان را با مشکلات عدیده ای رویاروی کرد. آیشمن قطعا مجرم بود. اما ماهیت و حدود جرمش بروشنی که از قبل احساس می شد نبود.

اولا درباره نقش او در واپسین چاره بسیار مبالغه شده بود.

ثانیا جرم آیشمن به کل سلسله مراتب ساختار سیاسی رژیم نازی بر می گشت. نخبگان دستگاه برای کسب افتخار و ارتقا در نظام در آن اعمال وحشت انگیز به شدت با یکدیگر رقابت می کردند. رقابت در سرکوب مخالفان و جنایت پیشگی. گمان می رفت که طرح امحا محصول تراوشات ذهنی هتلر و هیملر رئیس اس.اس و پولیس محفی است. ماموران نظام برای خدمت به ایدیولوژی ناسیونال سوسیالیسم و تقرب به قدرت دست به جنایت می زدند. از طرف دیگر در اس.اس جائی برای پرسش وجود نداشت. اصل برفرمانبری بود. طرح های تهیه شده در بالا را ماموران فقط اجرا می کردند و هیچگاه در چنان فضائی به خود اجازه فکر کردن نمی دادند و حتی خود را محق به فکر کردن هم نمی دانستند. آنان فجایعی که بر سر دیگران می آوردند را این گونه توجیه می کردند که برای انجام وظیفه مجبور هستند شاهد چه بلاهای وحشتناکی باشند. لذا مستحق دلسوزی و همدردی دیگرانند . چرا که باید با عملی کردن جنایات بار چنین مسوولیت وحشتناکی را به دوش بکشند.

مشکل قضات دادگاه این بود که آن جنایات را به چی کسی نسبت دهند. مجریان فقط جناییات را انجام می  دادند. اما در دستگاه پلیس مخفی فقط محرمان راز و دانایان اسرار قادر به رمزگشائی دستورات بودند و فقط انان می دانستند که فرمانها از چی ناحیه ای صادر می شود.

قاتلان به دستور، جنایت می کردند. اما مشکل محاکمه آیشمن این بود که وی هرگز مرتکب قتلی نشده بود. او دیو و هیولا نبود و جرات کشتن کسی را نداشت. دادگاه آیشمن به این نتیجه رسید که هرچی از فردی که آلت قتل را با دستان خودش به کار انداخته است دوتر شویم شدت مسوولیت بیشتر می شود. کسانی که هرگز مرتکب قتل  و جنایتی نشده بودند ، بی نهایت گناهکار تر از انسانهای بودند که نقش ادمکش را ایفا می کردند. قاتلان واقعی طراحان و حکم دهنده گانند که فرمان قتل و جنایت را صادر می کنند اما خود تحمل دیدن عملیات جنایت را ندارند.

در طول تاریخ قاتلان واقعی همیشه چهره خود را پنهان کرده و جنایات خود را به گردن دیگران انداخته اند. اما دادگاه انسانیت فریب پنهانکاری و جعل اسناد و شواهد را نخورده است و در نهایت با داوری خویش نقاب ازرخ خردستیزان برکشده است.

به امید روزی که جانیان که در افغانستان فعلانیز به چوکی های قدرت تکیه زده اند و اختیار دار افکار و امنیت عامه نیز هستند به محاکمه کشانده شوندو .....

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاوه غرجی | 

خواب صبحگاهی

تلفن ام زنگ می زند. از خواب برمی خیزم و به گوشی سیاه تلفن نگاه می کنم که روی میز، کنار تختم افتیده. حال و حوصله صحبت کردن با کسی را ندارم و می دانم در این دنیای پوچ و بی معنی ی  که من گرفتارآن شده ام چیزی و کسی با اهمیتی نیست که با هم درباره اش حرف بزنیم. گوشی چندبار دیگر زنگ می زند و قطع می شود.

 بار دیگر صدای زنگ تلفن را می شنوم و همراه با آهنگ، صدای لرزش آن را روی میزحس می کنم . هرکی است می داند همین حالا روی تخت نشسته ام و به تلفن نگاه می کنم. مثل اینکه قسم خورده است که حتما با من حرف بزند. صدای زنگ را آهسته می کنم و گوشی را زیر بالشت ام می گذارم و سرم را با پتو محکم می پیچم.

خواب و بیدارم که دوباره صدای تلفن را می شنوم. تلفن را خاموش می کنم ومی خواهم راحت بخوابم اما سرم درد می کند.

دوش می گیرم و از خانه بیرون می شوم. اولین برف سال تمام زمین را پوشانده و همه جا سفید سفید است. تا رسیدن به ایستگاه موتر،اول دست هایم را یخ می گیرد و بعد گوشها و صورتم را و آهسته آهسته در پاهایم  نیز حس سردی می کنم. روی شاخه های درخت ها پر از برف است. دریاچه را یخ بسته و سرک ها پر از یخ است. اصلا این یخی از من نیست بلکه از همین درخت ها و دریاچه و سرکهاست که مرا هم یخ می گیرد.

موتر می آید و من سوار می شوم و وقتی از پیش کلیسا می گذاشتم، پسر و دختر جوانی را دیدم که تازه عروسی کرده بودند و دختر لباس های سفید برفی پوشیده بود. او با آن لباس ها و موها و... به درخت گیلاس باریکی می ماند که در فصل بهار پر از شگوفه های سفید و لطیف است.

برف شب گذشته به حدی سنگین بوده که حتی شاخه های درخت های همیشه بهار در زیر آن خمیده و حتی برگی سبزی  در تمام گرونگ معلوم  نمی شود. دلم می خواهد یکایک درخت ها را تکان می دادم که بار دیگر زیبائی رنگارنگ و سبز شان را در دل این برف ها به نمایش می گذاشتند.

 نهال کوچکی را به پیش فشار می دهم. اما نهال فقط سرش را به نشانه تاسف تکان می دهد وبه جای برگهای رنگارنگ اش  چند تکه برف از شاخه اش برایم می اندازد و من همان برف ها را تا صالون ورزش روی دوش و موهایم  حمل می کنم و از خواب بر میخیزم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاوه غرجی | 

او را خواهم یافت!

 او را خواهم یافت درقامت بلند درختان رقصان بروری، هنگامه فرارسیدن بهار، در جمع دختران مهاجر. ابر ها به دامان بلند و به پیراهن سیاهش چشم خواهم دوخت.

 او را خواهم یافت و با کاروان پروانه و نسیم به دنبالش خواهم رفت و یک دسته گل گنگو تقدیم اش خواهم کرد.

او را خواهم یافت، در غروب شبهای دشت، آنگاه که از اندوه نبودنش لبریزم و کنار جوئی نشسته، انعکاس آمدنش را در آب خواهم دید و من رقص را به تنهائی ام دعوت خواهم کرد.

او را خواهم یافت ، دریک زمستان سردو سنگینی، کنار پنجره ام ایستاده وبا دست های زیبا و سپیدش  به من پروانه های برف را تعارف می کند و من بدون اینکه پنجره را برویش بگشایم، چهره اش را فوران روی پنجره نقاشی خواهم کرد.

عزیزبی وفا !

تو هنوز چون ستاره صبح در آسمان آرزوهایم می درخشی و ازچشم دوختن و فکر کردن به تو، دلم آب می شود و این چنین در می یابم که هنوز رسوائی آهنگی است محو ناشده در فضای تنهایئ ام .

سلام مرا چی کسی به تو خواهد گفت؟

خودم؟

بسیار دورم!

مهتاب و ستاره؟ شاید.

اما اگر غروب گاهان به افق بنگری چهره مرا خواهی دید که از دیدن ات سرخ است. همیشه به تو می اندیشم. توبرای من حکایتی استی پایان ناپذیر، از غروب های رنگین کوهستان، ازفصل شگوفه و پرنده و درخت، از باران های بهارین بر گیسوان گلها! دختران زیبائی بهار و ازهرآنچه خوبی و است و زیبائی!

 من ترا خواهم یافت.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاوه غرجی | 

نگاهی کوتاه به تحولات اخیردرمناطق قبایلی

دردوهفته اخیر نیروهای امریکایی چندین بار مناطق قبایلی و سرحدی پاکستان را بمباران کردند که در اثر آن چندین نفر ازغیرنظامیان و تروریست های القاعده و طالبان کشته شدند.

مقامات افغاستان بارها دولت پاکستان را متهم به حمایت از تروریست های طالبان کرده اند که در مقابل از طرف دولت پاکستان این ادعا رد شده است. این که دولت پاکستان از طالبان حمایت می کند جای شکی نیست و چیزی است که اکثر کشورهای منطقه و خارج از آن نیز به همین نتیجه رسیده اند. اما حملات کنونی امریکا در خاک پاکستان نشان دهنده یک تحول جدیدی در منطقه است که امکان بدتر شدن اوضاع را می شود در آن پیش بینی کرد.

کشیده شدن جنگ در داخل مرزهای پاکستان موجب می شود که ساحه به اصطلاح جهاد گسترش پیدا نماید و این همان چیزی است که نیروهای طالبان و قبایل پشتون سرحدی خواهان آن است. این جنگ موجب خواهد شد که نیروهای زیادی از تندروهای اسلامی از کشورهای مختلف برای جهاد در آن اشتراک نمایند و آینده منطقه را در وضعیت نامعلومی قرار دهد.

مناطق سرحدی پاکستان از نظر جغرافیای کوهستانی بوده و مستعد جنگ های چریکی و طولانی مدت است که نیروهای امریکای فاقد آماده گی برای آن گونه جنگ می باشد و این برخلاف قبایل کوچی و کوه نشین پشتون هاست که تمام عمرشان را در جنگ و چپاول و راهزنی به نام جهاد اشتغال دارند.

بعضیها براین گمان اند که امریکا و اتحادیه اروپا نیز خواهان کشاندن تمام نیروهای تند رو اسلام گرا به افغانستان اند تا در آن صورت بتوانند کشورهای خود را از شر تروریسم و تندروهای اسلامی نجات دهند. چون بعد از خارج شدن نیروهای روسیه در سالهای قبل، تند روهای اسلامی که در آن مبارزات شرکت داشتن به خارج از افغانستان و در کشورهای اروپائی پراگنده شدند و این کشورها نگران تکرار آن واقعه استند.

 به هر حال  کشیدن تندروهای اسلامی به افغانستان و ساختن افغانستان به میدان جنگ و قتلگاهی برای آنها موجب قربانی شدن مردم بیچاره افغانستان نیز می گردد و مردم افغانستان راضی به قربانی شدن به خاطر اینکه اروپائیان و امریکا در آرامش زندگی کنند نیستند.

عدم آشنائی نیروهای امریکایی با منطقه نیز یکی دیگری از مشکلاتی است که موجب می شود در این حملات مردم غیر نظامی قربانی شوند. قربانی شدن غیر نظامیان در این حملات موجب نارضایتی مردم از حضور نظامی امریکا در منطقه می شود که آن هم تاثیرات خود را در تقویت از جبهه طالبان به دنبال می آورد.

حمله امریکا به مرزهای پاکستان و یا فرستادن نیروهای بیشتر به افغانستان هیچ کدام نمی تواند در تامین امنیت نه تنها نقش داشته باشد، بلکه موجب تشدید شدن ناارامی ها درافغانستان و خارج از آن خواهد شد.

دولت امریکا و حامیان بین المللی افغانستان باید به جای فرستادن نیروهای بیشتر که در طی این چند سال کارنامه خوبی هم به جا نگذاشته اند باید به تقویت اردوی ملی افغانستان بپردازند و این همان چیزی است که دولت افغانستان نیزخواهان آن است.

در اجلاس بن فیصله شده بود که ارتش افغانستان در حدود 70000 هزار نفر باشد. اما دولت افغانستان تاکنون نتوانسته که همین تعداد کم را نیز به طور ثابت نگه دارد. دلایل زیادی برای آن وجود دارد که یکی از مهم ترین آن پایین بودن سطح معاش و کم توجهی به  نظامیان می باشد که موجب می شود ، یک نفر دواطلب بعد از آن همه وقت و مصارفی که برای آموزش اش هدر می رود از وظیفه فرار نماید. کمبود اسلحه از دیگر مشکلاتی است که اردوی ملی افغانستان دارد و موجب می شود که در مقابل نیروهای مجهز طالبان از کارآئی کمتری برخوردار باشند.

از طرف دیگراعلان آتش بس از طرف دولت پاکستان با تندروهای اسلامی که خیال ساختن امارت اسلامی را در پاکستان و افغانستان در سر دارند از یک طرف موجب قوی تر شدن  طالبان گردیده و از طرف دیگر به اعتماد امریکا و دیگر کشورها در مبارزه پاکستان علیه این نیروها بدگمانی های را به وجود آورده است. پاکستان با حمایت از نیروهای تندرو در سالهای قبل، حالا خود یکی از قربانیان تروریسم به شمار می رود. موجود بودن هزاران مدارس دینی که تقویت کننده جبهه طالبان به حساب می رود در آینده ها خطرات بیشتری  را متوجه پاکستان و منطقه خواهد کرد.

حمله نظامی امریکا به پاکستان درمهار کردن نیروهای رادیکال اسلامی نه تنها تاثیری نخواهد داشت بلکه نفرت مردم عامی را نیز به همراه دارد. بهترین راه وارد نمودن فشار به دولت پاکستان از راه های دپلوماتیک برای بستن مدارس دینی و قطع کمک به تندروهای اسلامی می باشد. کمک نمودن به افغانستان به خاطر ساختن یک ارتش قوی ملی که بتواند امنیت را تامین نماید از دیگر راه های برقراری امنیت در افغانستان به حساب می رود.

 به هر صورت در شرایط کنونی، آینده برای هیچ یکی از این کشورهای که در مسایل افغانستان دخیل اند قابل پیش بینی نمی باشد. هر کدام از طرفها محاسبات خاص خود را دارند. طالبان به ساختن امارت اسلامی در افغانستان و پاکستان می اندیشند و خواهان خروج نیروهای بین المللی از افغانستان اند و امریکا خواهان مهار نمودن تروریسم در منطقه است و افغانستان خواهان دست یابی به مناطق پشتون نشین در آن طرف مرز است. اینکه کدام یکی از این کشورها به هدف خود خواهد رسید معلوم نیست اما به هر حال در صورت حمله امریکا به داخل مرزهای پاکستان شرایطه منطقه به صورت فعلی باقی نخواهد ماند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاوه غرجی | 

قرآن و تروریسم

آیه ای 29 از سوره توبه:

قاتلوا الذین لایومنون بالله ولابالیوم الاخر...» یعنی" بکشید کسانی را که به الله و روز واپسین ایمان نمی آورند."

آیه 123 سوره توبه:

یا ایهاالذین امنوقاتلوا الذین یلونکم من الکفار و لیجدوافیکم غلظه» یعنی ای مومنان بکشید کافران را یکی پس از دیگری، آنان باید سختگیری و عدم گذشت و ملایمت را در شما احساس کنند.

وقتلوا فی سبیل الله و اعملوا ان الله سمیع علیم« جنگ کنید در راه الله و بدانید که الله شنوا و داناست. آیه 244 سوره بقره

آیه 76 سوره نسا:  الذین یفتلون فی سبیل الله | مومنان در راه الله می کشند.

در ایه 84 همین سوره: فقتل فی سبیل الله لاتکلف الاانفسک و حرص المومنین عسی الله ان یکف باس الذین کفروا والله اشدبا سا واشد تنکیلا: بکشید در راه خدا، تو عهدار کسی جز خود نیستی و مومنان را نیز { به جنگ} تشویق کن، چه بسا الله بلای کافران را بگرداندو الله سخت ستیز تر و سختگیر تر است.

سوره انفال ایه 39: وقتلوهم حتی لاتکون فتنته و یکون الذین کله الله...: بکشد تا فتنه باقی نماند و دین، سراسر دین الله باشد.

همین سوره آیه 65: یا یها النبی حرض المومنین علی القتال» ای پیغمبر مومنان را به قتال برانگیز

سوره توبه آیه 5 : فاذا انسلخ الاشهرالحرام فاقتلوا المشرکین حیث و جدتموهم و خذوهمو احصروهم و اقعد و الهم کل مرصد...» چون ماه های حرام به سر آمد مشرکان را هرجا که یافتید بکشید و به اسارت بگیریدشان و محاصره شان کنید و همه جا در کمین شان بنشینید..

ترور در زمان محمد

1-  ترور ندربن حارث

2-  ترور عقیبه بن معیط

3-  ترور شاعره ی به نام عصما دختر مروان از طایفه اوس که در چکامه هایش نفرت اش را از اسلام پنهان نمی کرد.

4-  ترور کعب بن اشرف شاعر

5-  ساره کنیز بنی عبدالمطلب

6-  هند دختر عتبه

7-  قریبه و فرتنا

8-  ...........

لعنت به بیکاری!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاوه غرجی | 

 

پشتون ها و طالبان، دوگاو یک قلبه

رویداد:

'چهارده شورشی مظنون' در افغانستان کشته شدند

یک سخنگوی نیروهای آمریکایی گفت که این افراد شورشیان مظنون بودند و پس از آنکه موتر (خودرو) آنها از سوی نیروهای آمریکایی متوقف شد، به این نیروها آتش گشودند. با این حال، ارسلا جمال، والی خوست گفت که کشته شدگان همه کارمندان یک شرکت خصوصی امنیتی بودند، نه شورشیان.خشونتها امسال در افغانستان به شکل کم سابقه ای افزایش یافته است. دولت افغانستان می گوید برای مهار نا امنی ها در این کشور، از کشورهای کمک دهنده به ویژه آمریکا تقاضا دارد تا در کنار افزایش سربازان بین المللی در این کشور، به آموزش وتجهیز نیروهای داخلی افغانستان نیز توجه داشته باشند. تلاشهای صلح آمیز برای پایان دادن به خشونتها در افغانستان نیز اخیرا شدت گرفته و مقامات افغان امیدوارند با کشاندن رهبران طالبان به پای میز مذاکره امنیت را در این کشور تامین کنند.

وقتی سایت بی بی سی را باز کردم، این اولین خبری بود که چشمم به آن خورد و متوجه شدم که در طی این چند ماه تا چی اندازه تغیراتی حتی دراستفاده از واژه ها درارایه خبرازطرف کشورهای ذیدخل در مسایل افغانستان و ارگان های وابسته خبری به آنها رخ داده است. سابق براین و خصوصا دراوایل حمله امریکا به افغانستان، طالبان به عنوان یک گروه تروریست شناخته می شد که همگام به برنامه های القاعده حرکت می کند. درتمام اخباری که آن زمان در سایت ها و دیگروسایل دیدنی و شنیدنی ارایه می شد از طالبان به عنوان یک گروه تروریست و حامی القاعده نام می بردند. اما در این اواخر به جای آن کلمات حالا واژه شورشیان طالبان را به کار می برند. گویا جنگ در افغانستان با تروریست ها تمام شده و حالا نوبت به شورشیان رسیده است. اگر چند درهمان اوایل نیز با روی کار آمدن حکومت آقای کرزی بارها از زبان ایشان در مصاحبه های که داشتند می شنیدم که گاهی واژه طالبان میانه رو را به زبان می آوردند ولی با آن هم بودند کسانی که در لیست سیاه و دشمنان وطن وتروریست ها قرار داشتند که حالا آن هم وجود ندارد.

در طی این چند سال معنای واژه ها هم تغیر کرده است. به جای واژه تروریست ، واژه شورشیان آمده و جای دشمنان صلح و ارامش را،کودکان قهر کرده وطن  گرفته است.  در تمام این بازی ها با واژه ها و سیاست ها تنها کسانی که قربانی می شوند مردم افغانستان و آن هم اکثرا مردم بیگناهی که هیچ دخالتی در این مسایل ندارند هستند. چه آن طالبی که مردم را سنگری برای خود می سازند و چی آن امریکائی که با هلی کوپترهایش  به شکار طالبان میروند همه مردم بیگناه را می کشند.

 حکومت آقای کرزی از همان اوایل با شعار دادن طالبان میانه رو و پخش اسلحه در ولایات جنوبی برای قبایل و ساختن شورای مصالحه ملی به ریاست مجددی و راه دادن طالبان به کابل یکی از عوامل قوی تر شدن طالبان و نا امنی های کنونی است و تمام این برنامه ها و شعار ها برخاسته از افکار ناسونالیزم پشتونی آقای کرزی است. در زمانی که آقای کرزی از طالبان دعوت می کرد که به کابل بیایند، همفکران شان در داخل، سران ملیت های دیگر را لقب جنگسالار و تفنگ سالار می دادند. گویا آقای کرزی از عملکرد طالبان در زمان حکومت شان بی خبر بود و چشم های شان فقط دوران سیاه مجاهدین را می دید. درحالیکه برای مردم افغانستان چی آن مجاهدی که هزاران انسان بیگناه را کشتند و چی آن طالبی که قتل عام راه انداختند یکی بود و است.

تعریفی را که بارها آقای کرزی از طالب میانه رو داده، این است که طالب میانه رو کسی است که دست اش به خون مردم آلوده نبوده و در ارتباط با شبکه القاعده نیست. اما در واقعیت امر چیزی به نام طالب میانه رو وجود ندارد . حتی در همین تعریف وقتی دقیق شویم متوجه می شویم که برای آقای کرزی و یک تعداد از کشورها  تفاوت بین طالب میانه روبا طالب تندرو فقط در ارتباط داشتن با سازمان القاعده است، نه در رفتار سیاسی و اجتماعی و نگاهش به ملیت های دیگر ساکن افغانستان و برداشت اش از دین اسلام. طالبی که بیاید دست امریکا را ببوسد طالب نیست بلکه کرزی است که لباس ریاست جمهوری را پوشیده، ولی افکار طالبی وناسیونالیستی درسردارد.

امریکا وتعدادی ازمتحدین کنونی دولت افغانستان با پشتیبانی از سیاست های نژادگرایانه به روح توافقات بن خیانت کردند. در توافقات بن در راستای خلق هویت ملی و انتخاب ریئس جمهور با توافق تمام مردم افغانستان تاکید شد در حالیکه فعلا به دلایل مختلفی گویا توافق بن به برتری یک قوم ختم می شود. جنگ با تروریسم و طالبان بدون شناخت و توجه به بعد قبیله یی آن در قالب ظهور ناسیونالیسم پشتون در چارچوب پیوند هارمونیک بنیادگرائی- قبیله گرائی می تواند در اینده نیز تمامی راهکارهای موجود را به سمت گمراهی سوق دهد.

چی آن طالبانی که در پاکستان مستقر هستند و چی آنهای که در افغانستان می جنگند پشتون اند و پشتون ها استند که بیگانه گان را اجازه می دهد تا از خاک افغانستان برای مقاصد خود استفاده نمایند.  کنار آمدن با طالبان و وارد نمودن آنها به حکومت خیانت بزرگی به دیگر ملیت های و امنیت داخلی و ازادی نسبی درافغانستان است.

موسی قلعه نمونه خوبی از طالبان میانه رو بود که آنجا را به انبار مواد مخدر منطقه تبدیل کردند. ملیت های دیگر افغانستان نیز از جنگ خسته استند و خواهان مذاکره با طالبان اند، اما نه آن طوریکه کابل و یا دیگر شهرهای افغانستان را دربست در اختیار طالبان قرار دهند. بلکه مذاکره دولت با طالبان باید از موضع قدرت باشد نه از سردرماندگی و راهی را که آقای کرزی در پیش گرفته است.

نیروهای طالبان تنها در یک هفته گذشته دو عملیات بزرگ را اجرا کرده اند که چه از لحاظ ابعاد و چه از لحاظ میزان پیچیدگی قابل مقایسه با عملیات گذشته این گروه نیست. تمام اینها نشان می دهد که طالبان از ضعف و اشتباهات دولت در تمام عرصه ها استفاده می برند.

جنگ با طالبان بدون مبارزه با مواد مخدر و ناسیونالزم پشتونی نتیجه نخواهد داشت و توافقی که تحت عنوان طالبان میانه رو و ائتلاف غرب صورت بگیرد شبیه سناریوی موسی قلعه به زیان امنیت ملی و مردم افغانستان است.

جنگ تریاک در افغانستان

تولید و قاچاق مواد مخدر یکی ازمنابع مهم درآمد برای طالبان می باشد. دولت افغانستان و امریکا با درک این مساله به جای آنکه مزارع خشخاش را سمپاشی کنند در این اواخر،امریکا خواهان طرح قانونی کشت خشخاش شدند، که بر اساس آن شرکت های امریکای به طور قانونی محصول تمامی کشت خشخاش در جهان را می تواند به دست بیاورد. عین همین مساله در زمان آغاز کار پارلمان افغانستان نیز یکبار مطرح شد و حالا امریکا با طرح این مساله بار دیگر افغانستان را به مزارع کشت مواد مخدر تبدیل می کند. تمام مافیای تولید و ترانزیت مواد مخدر در جهان در دست چند کشورغربی است. زمانی که تریاک به هروئین تبدیل می شود نیاز به مواد اولیه دارد که آن مواد فقط در انحصار چند کشور از جمله امریکا، ایتالیا و فرانسه ست و محافظت از آن مانند مواد رادیواکتیواست. در حالیکه این مواد به راحتی وارد افغانستان می شود و در شرکت های تولید هروئین خانواده آقای کرزی، سران جبهه شمال و طالبان از آن استفاده می کنند.

بعضی ها فکر می کنند که سمپاشی مزارع تریاک در افغانستان موجب می شود که امریکا و دولت افغانستان را در دو جبهه جنگی، یکی طالبان و دیگری مافیای مواد مخدر جهان قرار دهد. اما این احتمال بیشتر است که افغانستان به خاطر نداشتن نفت عراق باید قیمت راکت های امریکائی را با تریاک بپردازد.   

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاوه غرجی | 

معرفی

"من" تنهایم.

روی دوش نسیم خانه دارم.

دریا خواهر من است و پنجره ام رو بروی کلبه احساس قرار دارد و شبها به صدای ناموزونش گوش می دهم.

"پدرم" فرزند غرور.

"مادرم" ، زمین به دستانش وام می دهد. گندم را زمین به دستانش وام داده است.

"خواهرم" تندیس بلند بالای سجده به پای زندگی!

"برادرم" مغضوب زمین به خاطر شکستن پهلوی مادرم.

"هموطنانم" بیچاره ها که از بیچارگی  به سلمان خان و شاهرخ خان پنا برده اند؛ یعنی به گنداب هایی که خون میلیون ها هندی گرسنه در آن می ریزد و می ریزد.

"میهنم" زیباست!!! همرنگ افسوس و در خونش تریاک جاری است.

"آرزویم" پشت کوه قاف با پری کوچکی می رقصد.

"عشقم" برای پیدا کردن اش کمکم کنید!؟

"خودم" در یک روز شلوغ عید گلوله و راکت گم شد. چند بار پیدایش کردم اما وقتی می خوابم دوباره فرار می کند.

"نسلم" مربوط به نسل گیج؛ بد بخت و سرگردانم که برای اولین بار تاریخ در ذهن اش می سپارد.

سالهاست که با خوشبختی "عروس هزار رنگ" قهرم و اندوه را خوب می شناسم و او نیز همواره به سویم دست تکان می دهد.

روزها قبل روزی با "خیال" از یک چشمه آب نوشیدم. اینک می دانم کجا خانه دارد و سحرگاهان با صدای چی از خواب بر می خیزد.

شبها وقتی روی بام خانه ام سگرت می کشم به لبخند دخترکی می اندیشم که در طاقچه های عاشقی بوی نان می جست.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاوه غرجی | 

وای اگر از پس امروز بود فردایی

گفت آن یار کزوگشت سرداربلند

جرمش آن بود که اسرارهویدا می کرد

پرویز کامبخش را به بیست سال زندان محکوم کردند و با دست ها و پاهای بسته وارد دادگاه کردند...

این خبر را درسایت بی بی سی خواندم و همراه با آن چند دفاعیه و نوشته های از نویسندگان مختلف را نیز درسایت های دیگر دیدم. راستش ازاین همه وقاحت و بیشرمی لبریز ازنفرت شدم.انسان های که دست های شان به خون هزاران بیگناه آلوده است و به جای اینکه خودشان به جرم آدم کشی و دزدی و قاچاق پشت میز محاکمه کشانده شوند، وبا بیشرمی تمام  در یک مجلس می نشینند و عفو عمومی اعلان می کند، حالا یک نفر را صرف به خاطر اینکه یک مقاله را از انترنت خوانده و به دسترس دوستانش قرار داده به بیست سال زندان محکوم می کنند.

شاید این قرائت دیگری از اسلام باشد که جرم خواندن یک مقاله سنگین تراز کشتن هزاران انسان باشد.

اما خوش شدم از اینکه لاقل تا هنوزآقای کامبخش فراموش نشده. چون درکشورماتم زده ما آنقدر اتفاقات زیادی رخ می دهد که خیلی چیزهای مهم هم زود فراموش می شوند وجای ان را  سوژه جدیدی می گیرد.

نمی خواهم درموردعمل پرویز کامبخش حرف بزنم. چون حتی اگر نویسنده آن مقاله ها خود کامبخش می بود باز هم حق به جانب بود. اینکه آیه های زن ستیز در قرآن وجود دارد نمی شود آن را انکار کرد. اینکه این ایه ها در جامعه مثل افغانستان تاثیر خود را دارد هم نمی شود انکار کرد. اینکه سنت و دین در افغانستان دو چیزی است که همواره همدیگر را به شکلی تقویت می کنند و در ارتباط با هم قرار دارد،هم نمی شود نادیده گرفت. وقتی این آیه ها در قران وجود دارد ،امکان ندارد که تمام آن آیه ها را با بیست سال زندان نمودن یک نفر پنهان کرد.

دلی عالمی بسوزی چی عذار برفروزی        تو از این چی سود داری که نمی کنی مدارا

 برای دفاع از پرویز کامبخش نوشته های زیادی شده است . ولی چیزی را که هیچ کس در مورد آن حرف نمی زند این است که ، بار اول نیست که نویسنده و یا بلاخره یک شهروند افغانستان را به جرم  اندیشه اش زندانی و محاکمه می کنند. این مساله چند سال قبل برای محقق نسب و شاید در طول این سالها برای افرادی زیاد دیگری نیز رخ داده باشد و بعد از این هم رخ خواهد داد.

بنا آزادشدن پرویز کامبخش هیچ گونه ضمانتی نمی تواند برای این باشد که در آینده ها چنین مشکلی بروز نکند. حمایت ازکامبخش بدون وارد نمودن فشار به دولت به خاطر تعدیل و تصریح نمودن قانون اساسی و قانون نشرات موجب خواهد شد که در آینده ها بار دیگر جامعه روشنفکری افغانستان گرفتار چنین مشکلی گردد. بدبختانه ما در افغانستان هیچگاه دنبال حل یک مشکل از ریشه نیستم بلکه همیشه می خواهم سنگی را که در راه ما قرار دارد برداریم و بعد از گذشتن، دوباره آن را سر جایش اولش بگذاریم. همین است که یک مشکل در زمان های متفاوت به شکل های مختلفی سربرمی آورد. گاهی محقق نسب را به خاطر تعبیرش از حقوق زن در اسلام محاکمه می کنند و گاهی پرویز را به خاطر خواندن و تکثیر چند مقاله از انترنت می خواهند اعدام کنند.

برای ریشه کن نمودن این مشکل ما نیازبه تصحیح قانون اساسی و قانون نشرات داریم. چون آنهای که کامبخش را اعدام می کنند چند ملای متعصب نیست که با تکیه بر سنت در روز روشن و از یک منبع رسمی حکم قتل  و اعدام را صادر می کنند بلکه قانونی است که چنین حکم های را در خود دارد.

قانون اساسی افغانستان و قانون نشرات در بسیاری از مواردی شفافیت ندارد و هر کسی می تواند از آن تعبیر های خود را داشته باشد. ما نمی توانیم تمام احکام های صادر شده در مورد پرویز کامبخش  و محقق نسب ها را به چند ملا بخیه کنیم و بگویم که این کار چند نفر متعصب است. چون قانون عموما چیزی است که برای مدت زمان طولانی می ماند و ما هم که نمی توانیم منتظر یک آدم بی تعصب بنشینیم و بگذاریم که تا آن وقت این چند ملای متعصب هرکسی راکه از زمزمه بالاتر حرف بزند تکفیر و حکم اعدام بدهد.

بنا آزادی پرویز کامبخش بدون اصلاح قانون اساسی و قانون نشرات، برخلاف گفته آقای سمیع حامد، آزادی یک شهروند است، نه آزادی تمام شهروندان افغانستان که اندیشه های گوناگونی دارند.

قانون اساسی افغانستان و قانون نشرات از همان اول پیش بینی می شد که مشکلات زیادی را فراهم نماید. حتی همین نام جمهوری اسلامی خود نشان دهنده فرداهای نامعلوم و شومی بود که درخوشبینانه ترین تحلیل  آن جمهور اسلامی ایران را می شد دید که همین حالا صدها نویسنده و خبرنگار در زندان های آن شکنجه می شوند.  

اقای سمیع حامد می گوید که تا حالا بیست هزار نویسنده که چند نفر آنها جایزه نوبل هم گرفته اند بسیج شده اند که ازپرویز کامبخش دفاع کنند. آیا همین خود بهترین موقع نیست که با استفاده ازآن در مورد قانون اساسی و قانون نشرات حرف زده شود؟ مطمن باشید که نویسندگان کشورهای مختلف و پارلمان آنها نیز آنقدر بیکار نخواهند بود که هر روز به خاطر نویسندگان افغانستان خود را زحمت بدهند.

رئیس دولت در تمام کنفرانس های بین المللی اش یکی از دستاورد های مهم اش را همین آزادی بیان در افغانستان می داند. درحالیکه در عمل هیچگاه چنین نبوده ومحکوم شدن پرویز کامبخش خود نشان دهنده این مدعاست. آقای کرزی باید بداند که آنهای که در انتخابات برای شان رای اعتماد دادند گذشته از اینکه آن انتخابات تا چی حد واقعی بود، عاشق قیافه جناب عالی نبودند بلکه فریب همین شعارها را خوردند. بنا لطف نمایند و به جای این همه چانه زدن با جناح های مختلف و باند های سیاسی و مافیایی لحظه ای به فکر جوانی باشد که فقط به جرم خواندن و تکثیر یک مقاله از انترنت، گاهی او را به اعدام محکوم و زمانی به بیست سال حبس می کنند....

 

مولانا جلال الدین چنان بی باکانه افشای اسرار می کرد که حلاج مصلوب هم وی را سزاوار دار می داند:

گرخویش زیاران می بین که چه بی خویشم

                                   زاسرار چی می پرسی چون شهره و اظهارم

حلاج اشارت گواز خلق به دار آمد

                                       وز تندی اسرارم حلاج زند دارم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاوه غرجی | 
در من اندوه تمام

زمین

لبخند می زند

آبی ترین فصل اغاز

روشن ترین لهجه باران

مرا صدا بزن

از حنجره زخمی عشق

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

گاهی

اگر ابرها گذاشتند

مهتاب من باش

من می خواهم

روشنی را تجربه کنم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاوه غرجی | 

فراختر شدن جبهه ی فارسی ستیزی در افغانستان

آنانی که رسانه های دوران محمد داوود و نیز به قدرت رسیدن ترکی و امین را به یاد دارند، زودتر متوجه منظور آقای خرم می شوند. چنین نیست که آقای خرم، حبیب الله رفیع و دیگر دوستانش برنامه یی برای زبان پشتو و فارسی در افغانستان نداشته باشند. آنها برنامه دارند. این برنامه دهه ها پیش توسط محمد گل خان مهمند و محمد داوود در زمان نخست وزیری اش ریخته شده و از همان دوران تا کنون گام به گام اجرا شده است.

من سایت های انترنتی و نشریه های چاپی، صوتی و تصویری را از روز نخست ماجرای بصیر بابی و عبدالکریم خرم دنبال کرده ام. در یک جمعبندی کلی نوشته های آنانی را که در اعتراض به استفاده از واژه های فارسی قلم زده اند، می توان به چند دسته ی زیر بخشبندی کرد:
الف. در برخی از نوشته ها، این برخورد ساده لوحانه را می بینیم که پذیرفتن مثلاً 100 واژه ی پشتو برای زبان فارسی مشکلساز نیست و فارسی به این ترتیب از میان نمی رود.

ب. گروهی استدلال می کنند که ممکن دیروز فارسی و دری یک زبان بوده، اما امروز دیگر چنین نیست. امروز این دو زبان مستقل است.
ج. عده یی در کوبیدن آنانی که از گپ زدنِ درست به فارسی دفاع می کنند تا آنجا پیش رفته اند که آنان را به خیانت ملی، جاسوسی برای بیگانگان، مزدوریِ دشمنان افغانستان متهم کرده اند.
د. برخی دیگر، استفاده از واژه های انگلیسی را به عنوان «ملی ترمینالوژی» توصیه می کنند گو این که واژه های انگلیسی برای فارسی زبانان و پشتو زبانان نزدیک تر از فارسی ایران است.

ه. گروهی دیگر معترض به استفاده از دو زبان در لوحه های اداره های دولتی و یا مؤسسات خصوصی در کشورهای دیگر شدند و این تصمیم یا توافق کمیسیون امور دینی و فرهنگی جرگه ولسی را بدعت خواندند و در همان مقاله می خوانیم که یک روز باید این تصمیم گرفته شود که کدام زبان در افغانستان رسمی تر و دولتی تر است.
و. تعدادی با نکوهشتعصب قومی، زبانی و مذهبی و با تأکید به مدارا و مسامحه ی پشتو زبان ها، از فارسی زبان ها می خواهند تا:
1. زبان شان را دری و جدا از فارسی بدانند؛
2. در برابر چند واژه ی پشتو که از 5 دهه به این سو پذیرفته شده، تعصب به خرج ندهند.

با تأسف سخن بر سر صد یا هزار واژه نیست تا بتوان با مسامحه از کنار مسأله رد شد. هر روز پدیده های نام طلبِ نوی به دنیا می آیند و نیاز به واژه سازی یک نیاز روزمره است. در آغاز فقط چند واژه نظامی بود که فارسی در افغانستان تحمل کرد و پس از آن واژه های دیگر اداری و... آمد. تنها در دوره ی حاکمیت آقای کرزی پای این به اصطلاح «اصطلاحات ملی» به ساحه ی پزشکی نیز کشیده شد و امروز رنزورپوه و رنزور مل واژه های روزمره در وزارت صحت کشور است، همان گونه که قضاوتپوه و سارنپوه و غیره در عرصه ی قضاوت و دادستانی. بدتر از این، این واژه ها به خاطر حفظ «وحدت ملی»، الفبای پشتو را هم با خود به زبان فارسی آورده اند. و این دیگر دگرگون کردن استخوانبندی زبان فارسی است نه وارد کردن چند واژه و به همین دلیل پذیرفتن آنان به معنای بریدن با گذشته ی زبان فارسی است.
این استدلال که فارسی ایران و دری افغانستان دو زبان جدا است، قابل درنگ است. راستی پوهنتون و پوهنزی و سارنوال و پوهاند و زیژنتون برای همزبانان ما در فرارود و همزبانان باختری ما آشنا نیست. آنها حق دارند این واژه ها را ندانند و اگر روند جاری «حفظ وحدت ملی» ادامه یابد، به زودی همدیگر فهمی سنتی میان پارسی گویان فرارود، افغانستان و ایران از میان می رود. آنانی که هنگام تصویب قانون اساسی سال 1343 تأکید داشتند تا علی الرغم «فارسی وان بودن گویندگان این زبان» نام «دری» در قانون اساسی تسجیل شود، وضعیت امروزی را پیشبین را بودند. بنابر این است که می بایست روند تحمیل واژه های پشتو به نام «اصطلاحات ملی» توقف یابد. در غیر آن ما به زودی زبانی خواهیم داشت که نامش دری است ولی کوچکترین پیوندی با گذشته ی خود نخواهد داشت.
گفتنی است که محمد داوود در دوره ی نخست وزیری اش ابتدا زبان شناسی فرانسه یی و بعد دو زبانشناس شوروی (یکی از آنها یهودی و از آسیای مرکزی بود) را برای ریختن برنامه یی در جهت نابودی زبان فارسی به کابل دعوت کرد. زبانشناس فرانسه یی به این درخواست محمد داوود پاسخ منفی داد و چنین گامی را جنایتی علیه سرمایه ی بشری خواند. اما زبانشناسان شوروی پاسخ آماده یی برای این درخواست داشتند و آن، همین کاشتن ماین هایی به نام اصطلاحات ملی در زبان فارسی بود. پس از آن بود که در مطبوعات افغانستان با چنین جمله هایی در مطبوعات کشور برمی خوردیم: رییس دباختر اطلاعاتی آژانس ظهر دیروز با رییس د افغانستان د صادراتو پراختیایی بانک ملاقات کرد.
زبانشناسان شوروی تجربه ی از بین بردن زبان های اقوام را در کشورخودشان داشتند. آنها می دانستند که این تجربه در ازبکستان، تاجیکستان و جمهوری های دیگر آسیای مرکزی نتیجه ی خوبی داسته است. زبانهای ترک های مسحیتین، قره قلپاقی، ادمورتی و... به همین شیوه در شوروی عملاً از بین رفته بودند و زبان فارسی در تاجیکستان و ازبکی در ازبکستان با ورود بی رویه ی واژه های روسی در خطر انقراض قرار داشتند. یک دست سازی، همزبان سازی اجباری تمام مردمان شوروی برنامه ی منظمی بود که از طرف دولت مرکزی آن کشور حمایت می گردید. کار به جایی رسیده بود که مثلاً اکراینی ها و یا ازبک ها از سخن گفتن به زبان مادریشان می شرمیدند. همین تجربه توسط محمد داوود و همفکرانش در افغانستان به خدمت گرفته شد. تاجیک ها در تاجیکستان و ازبک ها در ازبکستان، همچنان که سایر اقوام رابطه ی شان را با گذشته ی شان به تناسب های بیش و کم از دست داده بودند.
حالا سخن بر سر این است که ما چه چیزی را باید حفظ کنیم؟ یگانگی زبان فارسی افغانستان، ایران و تاجیکستان را که ریشه ی بیش از هزار سال دارد و یا به احترامِ تعبیرِ نادرست از وحدتِ ملی از سویِ برخی از دولتمدارانِ پشتون با زبانِ خود بازی کنیم و اجازه دهیم این زبان از بین برود و با ریشه های خود بیگانه شود.
زبان پدیده یی ایستا نیست. ظرفیتی که در هر زبان وجود دارد یکی هم به همین دلیل پاسخگو بودن به نیازهای فزاینده ی آن زبان است. حال اگر، هر واژه ی جدیدی به دلیل این که در خارج از مرزهای سیاسی ما ایجاد شده، در افغانستان ممنوع گردد، دیگر این زبان فقط به کار رفع نیازهای ابتدایی آدمهای چند سده ی پیش خواهد آمد و فارسی زبانان افغانستان محکوم به فراگیری دانش عصر به زبان های دیگر خواهد بود.
دشوار است از ارزش های ملی در کشوری دفاع کرد که استفاده از زبان مادری دلیلی برای خیانت ملی و جاسوس بیگانه بودن تلقی گردد. دشوار است وقتی در افغانستان استادان مسلم ادبیات مانند استاد رهنورد زریاب، استاد واصف باختری و جوانان خوش فکری مانند سخیداد هاتف به جرم دفاع از زبان مادریشان به خیانت ملی متهم می شوند، به قوام یافتن دلبستگی ملی و همدیگر پذیری قومی امیدوار بود. من شک دارم امروز در افغانستان کسانی را داشته باشیم که بهتر از استاد واصف باختری و رهنورد زریاب بر زبان فارسی تسلط داشته باشند. بالاتر از این، این استادان در سطح اقلیم زبان فارسی صلاحیت فتوا را دارند. اگر اینها اشتباه می کنند و یا خاین ملی هستند پس چه کسی می تواند الگو برای نسل آینده باشد؟ عبدالکریم خرم و حبیب الله رفیع؟
ورود سیل آسای واژه های انگریزی و اردو به زبان های فارسی و پشتو در افغانستان هیچ حساسیتی را برای عبدالکریم خرم و حبیب الله رفیع و همفکرانشان برنمی انگیزد. هیچ کس به یاد ندارد آقای رفیع یا آقای خرم از چکن کارن سوپ شدن زبان فارسی و پشتو واکنشی نشان داده باشد. برعکس اینها می خواهند کلتور به جای فرهنگ، توریزم، به جای جهانگردی، میدیا به جای رسانه، راپور به جای گزارش، دایرکتر به جای کارگردان، پرودیوسر به جای تهیه کننده، ادیتور را به جای پیوندگر در زبان فارسی جا بیندازند در حالی در پشتو ولسمشر می سازند که برداشتی است بسیار قبیله یی از مفهومی بسیار نو رییس جمهور. آنها حتی اسم های خاص را به پشتو ترجمه می کنند: سَرخی پله به جای پل چرخی، نوی خار به جای شهر نو و.... نام تمام شهرها و روستاهایی را که ملی ساخته اند، تبدیل کردن آن نامها از فارسی و ترکی به پشتو بوده است: شیندند به جای سبزوار، پشتون زرغون به جای پوشنگ، تورغندی به جای قره تپه و غیره. اینها دیگر واقعاً قابل تحمل نیست و هیچ برنامه ی وحدت ملی سازی نمی تواند توجیه کننده ی چنین تعصب آشکاری باشد.
مطایبه یی است در مورد نظام کمونیستی که در آن گویا همه برابرند. کسی در یکی از چنین درس ها پیرامون برابری تمام آدمها برمی خیزد و می گوید: اما فراموش نکنیم، عده یی بیشتر برابر اند.
امروز هم عده یی در افغانستان استدلال می کنند که به دلیل اکثریت بودن این یا آن قوم زبانشان هم باید دولتی تر باشد، رسمی تر باشد و حق تجاوز به حریم زبانهای دیگر را از راه تحمیل واژه های خود بر سایر زبانها داشته باشد. این دیگر واقعاً خنده آور است.
آنچه بیشتر تأسف برانگیز است، این ادعاست که برخی فارسی دانی پشتون ها را حمل بر مدارا و فراخ دلی آنان و بی تعصبی شان می کنند. زبان ها اما بنابر ضرورت آموخته می شوند. نه به خاطر بی تعصبی و یا تعصب. حاشیه ی مرزی هالند که ساکنان کهن سالش هنوز جفای فاشیست های آلمانی را به خاطر دارند تا پیش از باز شدن مرزها و رفت و آمد بدون ویزا میان شهروندان این دو کشور، با افتخار از گپ زدن به آلمانی ابا می ورزیدند. پس از باز شدن مرزها، وقتی آلمانی ها رفت و آمد را به مناطق مرزی هالند برای خرید ارزان آغاز کردند، دیگر آن تعصب از میان برداشته شد. امروز همه ی ساکنان مناطق مرزی هالند به آلمانی صحبت می کنند زیرا نیاز دارند به آلمان جنس بفروشند و پول به دست بیاورند.
هموطنان پشتون من راه آسانتری برای پیشرفت زبانشان دارند و این چیزی نیست جز تألیف بیشتر به زبان پشتو تا من فارسی زبان به خاطر نیازمندی ام به دانش پشتون ها ناگزیر به آموختن زبانشان شوم. آنها اکنون که حاکمیت را در دست دارند، جاده های بیشتر میان شهرها و روستاهای افغانستان بسازند تا رفت و آمد ازبک ها و هزاره و تاجک ها به خاطر خریداری تولیدات پشتون ها بیشتر شود و این ناگزیری آنها را وادار به آموختن زبان پشتو کند. من مطمئن هستم که آموختن زبان فقط به خاطر حفظ وحدت ملی که اسم معنا است و هرگز وجود خارجی در افغانستان نداشته است، زینت گرانی است که هیچ کس نه فرصت آموختنش را دارد و نه حوصله اش را. به زور نمی شود زبانی را بر دیگران تحمیل کرد هر زبانی که باشد. فقط با ایجاد ضرورت است که می توان دیگران را تشویق به آموختن زبان کرد. من پشتو می دانم و متأسف هستم که از این زبان برای مطالعه استفاده نمی کنم چون اکثر سایت ها یا کتاب هایی که به این زبان منتشر می شوند، از زبان پشتو برای تحقیر و اهانت من استفاده می کنند. پیوندهای بالا نمونه های اندک از بسیارند که اینجا آورده ام. آیا من نیاز دارم به فرزندانم زبانی را بیاموزانم که با آن فقط دشنام می خوانند و می شنوند؟ بهتر است آنها نیرویی را که برای کمزور ساختن فارسی در افغانستان به خرج می رسانند برای توانمند ساختن زبان خود به کار گیرند تا فرزندان من در پی دانش پشتون ها در عرصه های زیست شناسی، کیمیا، گیاهشناسی، پزشکی، جامعه شناسی، سیاست شناسی و... به دنبال آن زبان بروند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاوه غرجی | 

پارلمانی های کشور هنگامی که به خاطر پخش آهنگ های زنان افغان در تلویزیون ملی خشمگین بودند، بی محابا به داکتر سید مخدوم رهین رای مخالف دادند.

آنها بر این پندار بودند که هیچ کس نمی تواند بدتر از رهین باشد. ساده لوحی بود از این پارلمان چیز دیگری انتظار داشت. قرار معلوم، استخوان بندی این پارلمان را کسانی می سازند که یک گام درست سیاسی در سراسر زندگی شان نبرداشته اند بدتر از آن، گامهای درست ملت افغانستان را که همانا جهاد مقدس علیه اشغال بود، به انحراف کشاندند.

اما خورجین این روزگار گزینه های فراوانی برای خوشباورانی دارد که پیامد اندیش نیستند.

عبدالکریم خرم یکی از این گزینه ها.

نخستین کار برجسته آقای خرم، تبدیلی لوحه وزارت از فارسی به پشتو و انگلیسی بود. گام دومش، سایت آژانس خبری باختر را باز کنید. آنجا اول با حروف برجسته و بزرگ 16 نخست می خوانید: پشتو، بعد با حروف 14 می خوانید: انگلیسی و بالاخره با حروف 8 نازک می خوانید: دری.

این تبعیض نیست، چیست؟ و آن هم تبعیضی که بسیار حقیرانه به نمایش گذاشته می شود.

امشب ساعت 7 مثل همیشه منتظر سرویس خبرهای فارسی از تلویزیون ملی بودم. به جای آن، سریال ترکی در مورد معجزه ها بود که پیش از آن تلویزیون آریانا با دوبله فارسی ابتکار نشرش را در دست گرفته بود. روی نوار سرخ اعلان به صورت متحرک به بینندگان اطلاع داده می شد که خبرهای دری و پشتو ساعت 8 شب پخش می شود.

حدس زدم، بازهم عبدالکریم خــرم دسته گلی به آب داده است. حدسم درست بود.

به دنبال « شیر و شکر» کردن همه چیز، از من حق دسترسی به نیمی از خبرها را گرفتند. من پشتو نمی فهمم و تعصبی هم در برابر آن ندارم. اما ناگزیر ساختن من به شنیدن خبر به زبانی که من نمی دانم، مغایر قانون اساسی افغانستان است. مانند من، پشتو زبانهایی که فارسی نمی دانند، نیز نیمی از خبرها را از دست داده اند. آخر چرا؟ از یک سو اتمر می خواهد صنف های درسی و حتی مکاتب پشتو را از فارسی جدا کند و از سوی دیگر کریم خرم همه چیز را یکجا می کند؟ آیا به آن دلیل نیست که با استفاده از ناگزیری اکثر مردم افغانستان که فارسی می دانند و فارسی می گویند، پشتو را میان آنها به زور تحمیل کنند؟ آیا این به آن معنا نیست که زبان پشتو را خود پشتونها هم به رغبت فرا نمی گیرند و ترجیح می دهند فارسی بیاموزند و آنها را ناگزیر می سازند این زبان را بیاموزند تا زمینه را برای پشتو گستری سالهای آینده مطابق برنامه های محمد گل مومند و اسماعیل یون و حبیب الله رفیع و… آماده تر سازند؟

من واقعاً ناراحت هستم. آخر، جناب آقای خرم، جناب آقای اتمر، امروز استالین و هتلر منفور هستند. زیرا آنها وقعی به فرهنگ دیگران نمی گذاشتند. فرهنگ دیگران چون برای خودشان بیگانه بود، بایستی نابود می شد و این برای شان اهمیت نداشت که بالاخره فرهنگ بیگانه هم فــرهـنگ است و میراث بشری.

شما و اطرافیان تان هرچه فارسی زبان را در افغانستان می بینید، متهم می کنید که مزدور ایران هستند در حالی که در واقعیت امر این شما هستید که با بخشیدن افتخارات این سرزمین- فقط به این دلیل که پشتو نیست- به ایرانی ها، در خدمت بیگانه ها قرار دارید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاوه غرجی | 

آقای کریم خرم بازهم شاهکار کرده است. گزارشگری را به جرم این که از واژه های ضد اسلامی! و ضد فرهنگی! دانشجو٬ دانشکده و دانشگاه استفاده کرده٬ از وظیفه سبکدوش کرده است. اگر برابر با سلیقه ی آقای خرم به زبان فارسی گپ بزنیم٬ لاجرم چنین خواهیم نوشت و چنین خواهیم گفت:

د باختر اطلاعاتی آژانس راپور می دهد که عصر دیروز عبدالکریم خرم د اطلاعاتو، کلتور او توریزم وزیر پس از مشاهده ی راپوری که یک راپورتر د افغانستان ملی تلویزیون از بلخ داده و در آن از لغت های بیگانه و ضد فرهنگی و ضد اسلامی «دانشگاه»، «دانشکده» و «دانشجو» به جای لغت های افغانی، اسلامی و فرهنگی «پوهنتون»، «پوهنحی» و «محصلان» استفاده کرده بود، حکم اخراج راپورتر مذکور را داد و از حارنپوه عبدالجبار ثابت لول حارنوال خواست این راپورتر و ژورنالیست را به قضاوتپوه عظیمی رییس ستره محکمه برای محاکمه معرفی کند. گفته می شود که حارنپوه لوی حارنوال به سمونمل گل محمد آمر قوماندانی امنیه ولایت بلخ دستور توقیف راپورتر مذکور را داده است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاوه غرجی | 

 سلام

در کشورم اتفاق های می افتند که دشوار است از کنارشان با بی تفاوتی رد شد. با خودم قرار گذاشته ام در رابطه با همین مسایل بنویسم. من خسته ام از زندگی در کشوری که آدمها به سادگی حکم تکفیر بر پیشانی های شان حک می شود و این یعنی فتوای کشتن آن آدم به عنوان مفسد فی الارض و مباح الدم.

من خسته ام که در کشورم عده یی با شعار ایجاد وحدت ملی جلو یک عده را می گیرند تا آنها به زبان مادری شان درست گپ نزنند.

من خسته ام از این که عده یی با شعار حفظ اصالت زبانی قوم دیگری را به عنوان وحشی و بی فرهنگ و خاین و مزدور بیگانگان خطاب می کنند و در برگهای پریشان تاریخ اندوهبار کشورم دنبال مصداق هایی برای این ادعاهای شان هستند.

من خسته ام از این که در کشورم هر فکری مسخ می شود و با دادن نمونه های پلیدی، بیشترین خدمت را به دشمنان همان فکری می کنند که ادعای پیروی از آن را دارند.

من خسته ام از این که در کشورم عده یی با نام تکنوکرات بساط پیزافروشی هایشان را در غرب جمع کرده و آمده اند یا بر گرده حکومت سوارند و یا مشغول انجو بازی های کثیفی که کوچکترین تأثیری در نهادینه کردن جامعه مدنی در کشورم ندارند.

من از همین خستگی ها می نویسم. و تلاش خواهم کرد با در میان گذشتن این خستگی ها با خوانندگان، زمینه هایی برای رفع خستگی خودم بیابم. من در پی دگرگون کردن چیزی نیستم. می خواهم خودم را با واقعیت ها وفق دهم. می خواهم خودم را آرام کنم. می خواهم اینجا در جستجوهایم کاری کنم که بتوانم با خودم کنار بیایم.

همین و تمام.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاوه غرجی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
کاوه غرجی استم.
به موسیقی و شعر علاقه دارم. تنهائی هم که برایم معبدی است و تنهاقدم زدن را هم در تکرار روزهای تنهایم تکرار می کنم. قدم زدن برایم یگانه راه فرار از خودم و ماشین هاست .سرگرمی هایم همیشه به دنبالش سر دردی ها دارد.
خودم هم نمی دانم که چرا اسم این وب را فراخوان گذاشتم. از اول اش می دانستم اما .... حالا هم که مدت هاست یک شکم سیر انترنت ندارم. مجبورم همه چیزم را در این جا بگذارم.

پیوندهای روزانه

چرا سوسیالیزم ؟
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
88/09/01 - 88/09/30
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
86/12/01 - 86/12/29
پیوندها
خبر،خبرها و اخبار افغانستان
ج.مونس
من
پیام
کاوه غرجی
حضرت وهریز
یادداشت های از فنلند
کاکه تیغون
مهرگان نامه
اتحادیه جوانان سوسیالیست
چریک های فدائی
شاپرک مهاجر
شیرین یگانه
ارژنگ زندانی
چکیده ها- درویش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM